X
تبلیغات
خانه خورشید

خانه خورشید

شود آیا روزی؟ بروم خانه خورشید و دگر هیچ نیایم به زمین! شود آیا روزی...! (مهدی صالحی)ا

i589___.jpg
نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1392ساعت 18:32 توسط مسائلی|

مریدی شیخ را پرسید: یا شیخ «دریاچه ارومیه چیست که بر سر آن چنان بلواست؟»

فرمود: دیگرهیچ!! مطلبی بود در جغرافی که به کتاب تاریخ انتقال یافت!

و مریدان بسیار شیون نمودندی

نوشته شده در جمعه 30 فروردین1392ساعت 8:39 توسط مسائلی|

فلسفه ملا صدرا درباره خدا

خداوند بی نهایت است و

 لامکان و لا زمان

اما به زمان قدر فهم تو کوچک می‌شود و به قدر نیاز تو فرود می‌آید٬

به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود و به قدر ایمان تو کارگشا ٬

یتیمان را هم پدر می‌شود وهم مادر و ناامیدان را امید می‌شود ٬

گم گشتان را راه می‌شود و در تاریکی ماندگان را نور ٬

محتاجان به عشق را عشق می‌شود.

خداوند همه چیز می‌شود.

و با همه کس یارمی شود.

 

به شرط اعتقاد ٬پاکی دل٬پاکیزگی روح و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

 

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا ٬

مغزهایتان را ازهر اندیشه خلاف و

 

زبان‌هایتان را از هر آلودگی در بازار.

 

بپرهیزید از هر ناجوانمردی و ناراستی و نامردی.

 

چنین کنید تا بینید خداوند چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می‌نشیند

در دکان شما کفه های ترازوی‌تان را میزان می‌کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می‌خواند.

 

مگر از خدا چه می‌خواهید که در خداییِ خدا، یافت نمی‌شود؟؟؟



نوشته شده در جمعه 30 فروردین1392ساعت 8:8 توسط مسائلی|

سلام 5 دقیقه حوصله کنین تلفن و کار و بقیه را  5 دقیقه بذارید کنار و تا اخر بخونید 
سعید ثعلبی همان رزمنده شجاعی است كه این روزها به دلیل ضایعه شیمیایی و خس خس گلویش، به ناچار از كپسول اكسیژن استفاده می كند. او صاحب همان عكس معروف دفاع مقدس است. رزمنده ای كه ایستاده و تفنگ به دست گرفته و پیشانی بند «یا مهدی ادركنی(عج)» بر پیشانی اش بسته است.

سال ۵۹ در بستان زندگی می كردیم كه بعد از شروع جنگ، عراق آنجا را محاصره كرد. به حمیدیه رفتیم. تصمیم گرفتم به جبهه بروم اما به دلیل سن كمم، در بسیج ثبت نامم نكردند. آنقدر سماجت كردم كه در بسیج حمیدیه قبولم كردند. در كرخه نور، مسئول ادوات بودم و با اینكه ۱۶ سال داشتم، بعد از مدتی مسئول گردان ۴۰ نفره شدم.

كرخه نور در شمال جفیر قرار دارد. سال ۶۱ نزدیك های عملیات بیت المقدس بود كه برای شروع، باید آنجا را پاك سازی می كردیم.

عراقی ها، كرخه نور را مین گذاری كرده بودند. بچه ها همه داوطلب بودند كه از معبر مین رد بشوند و راه را باز كنند. آخرش قرعه كشی كردیم. دو بار قرعه زدیم و هر بار اسم بچه های خوزستانی درآمد. صدای اعتراض شمالی ها بالا رفت. می گفتند: ما مهمانیم، شما در خانه خودتان هستید، بگذارید ما برویم. ما چاره ای نداشتیم، گذاشتیم دوباره قرعه بیندازند، گفتیم مهمانند، باید احترام بگذاریم. بالاخره آنها رفتند. ساعت یك بعد از ظهر بود كه آزادسازی كرخه نور را شروع كردیم.

آن روز ۵۰ نفر از بچه ها از روی مین ها رد شدند. مین ها ضدنفر بودند و می كشتند؛ برگشتی در كار نبود. مسیر ۴۰ متری را بچه ها یكی یكی رفتند و باز كردند.
من حساب می كنم كه در هر متر، حداقل یكی شان به شهادت رسید. اولی در قدم اول، دومی بعد از او، سومی... و هر كدام كه پیش می رفت، پا جای پای كسی می گذاشت كه لحظه ای پیش از او، جلوی چشمش در غبار انفجار مین ضدنفر گم شده بود.
 
فكرش را بكن! صف كشیده بودند و پشت سر هم می رفتند. یكی یكی. یكی می رفت و وقتی صدای انفجار بلند می شد او كه رفته بود در غباری كه از زمین به آسمان می رفت گم می شد، بعدی پشت سر او می دوید كه به نوبتش برسد كه در غبار انفجار بپیچد و به آسمان برود.

نه، چاره نبود، بچه ها می رفتند و راه را باز می كردند. معبر مین از خاكریز مقدم خودمان بود به خاكریز دشمن. بچه ها همه خوشحال بودند. عزم داشتند. الله اكبر و یاحسین (ع) می گفتند و می رفتند و از روی مین رد می شدند و راه را باز می كردند.

این عكس را یك عكاس در هورالعظیم انداخت

جانیاز

سال ۶۱ در عملیات والفجر یك در هور العظیم بودیم كه عكاسی آمد و عكسم را گرفت و رفت. آن موقع مسئول دسته بودم.

دیگر او را ندیدم، ولی عكس را داشتم. از كنگره ها و جشنواره های زیادی سراغ این عكس را می گرفتند و دنبالش می گشتند، من هم به آنها می دادم. بعضی ها به اشتباه تصور می كنند كه این صاحب این عكس در جبهه به شهادت رسیده است اما این گونه نیست. من زنده ام و حالا با مشكلات شیمیایی ام دست و پنجه نرم می كنم.

در عملیات خیبر شیمیایی شدم

قبل از مجروحیت شیمیایی ام، در عملیات بیت المقدس برای آزادی خرمشهر، یك بار از ناحیه دست چپ زخمی شدم و یك بار دیگر دچار موج انفجار شده بودم، با این همه دوباره به جبهه برگشتم. سال ۶۲ در عملیات خیبر شیمیایی شدم.
 
آن روز چند نفر زخمی شدند. من با قایق، زخمی ها را از شط از جاده بصره به سمت ساحل خودمان می بردم كه شط را بمباران شیمیایی كردند. ما هم خبر نداشتیم كه اصلا شیمیایی چی هست. ساعت ده و نیم صبح بود. روی آب بودیم و آن جا هوای شیمیایی را تنفس كردیم. بمب شیمیایی را توی آب انداختند. نیزارها همه سوختند. دودش سفید و غلیظ بود و در هوا می چرخید.

وقتی به ساحل رسیدیم، یكی از بچه ها آتش گرفته و روی زمین افتاده بود. رفتم و با پتو خاموشش كردم. خودم هم بدنم می سوخت. ما را به بیمارستان بردند. بین مجروح هایی كه با قایق به ساحل رساندم، اسرای عراقی هم بودند. آن موقع استادیوم ورزشی اهواز تبدیل به نقاهت گاه مجروحین شیمیایی شده بود. ما را به آنجا بردند و شست و شو دادند و بعد هم به بیمارستان نجمیه تهران منتقل مان كردند. دوران بستری ام سه ماه طول كشید. بدنم تاول زده بود، احساس خفگی داشتم، خون استفراغ می كردم. هنوز هم همینطور.

بله، سال ۶۵ در شلمچه دچار مجروحیت شیمیایی عامل گاز اعصاب شدم. عراقی ها بعد از این كه فاو را گرفتند، می خواستند شلمچه را هم بگیرند كه ما آنجا بودیم. برای همین هواپیماها آمدند و ده تا ده تا بمب های گاز اعصاب ریختند. ما توی سنگرمان بودیم، رفتیم ماسك زدیم ولی دیگر فایده نداشت. سه نفر بودیم. تشنج كردیم. یكی از بچه ها، بچه تبریز بود، ۱۲ ـ ۱۳ ساله. سرش را محكم می زد به دیوار. خون از سر و صورتش سرازیر شده بود ولی هیچ چیز را احساس نمی كرد. فقط سرش را محكم می زد توی دیوار.

از شلمچه ما را آوردند اهواز و از آن جا بردند تهران. بیمارستان نجمیه، بیمارستان بقیه الله، بیمارستان مصطفی خمینی و بیمارستان جماران. برای مجروحتیم با گاز اعصاب نزدیك شش ماه بستری بودم.

در جبهه، وقتی رزمنده ها سر پست نگهبانی می رفتند، نفر بعدی را كه نوبتش می شد، بیدار نمی كردند و خودشان جای بعدی هم بیدار می ماندند و نگهبانی می دادند. بچه ها با هم مثل برادر بودند. پوتین های همدیگر را واكس می زدند، لباس های همدیگر را می شستند، كسی نمی گفت این لباس كی است و آن لباس كی است. همه را با هم می شستند.

حال و هوای آن موقع خیلی خوب بود، پر از افتخار و عشق بود. شب عملیات همه حاضر بودند. همه می خواستند بروند جلو. همه عشق خط مقدم را داشتند. خط مقدم خیلی سخت بود. بچه ها توی جنگ دیده اند، خط مقدم شوخی نیست.همه این ها، مرا به جذب جبهه می كرد.

سال ۶۲ ازدواج كردم. یك هفته بعدش یك شب آمدند درِ خانه دنبالم و گفتند بیا برویم عملیات، من هم رفتم! عملیات خیبر بود، همان جا شیمیایی شدم. خانمم هم چیزی نمی گفت. می گفت: آزادی، برو.

شبها بیدار هستم

حالا هم خیلی سخت است. باید دارو بخورم تا اعصابم آرام بگیرد. عصبانی می شوم، خوابم نمی برد، شب ها بیدار هستم. گاز اعصاب مغز را داغان می كند، انگار یك چیزی توی سر آدم را می خورد. حالا شب و روز قرص می خورم، داروهایم هم همه خارجی هستند. هر شب باید از كپسول اكسیژن استفاده كنم و ...

خودمان راهمان را انتخاب كردیم. خودمان خواستیم و رفتیم و مجروح شدیم. من هم حالا با همین دردها تا آخر عمر ادامه می دهم. باید مردم بدانند، باید بچه ها بدانند. هرچه باشد باید بگویند كه جانبازها ذخیره هشت سال دفاع مقدس هستند. باید بگویند كه آنها كه رفتند، خودشان را برای دین و ناموس و كشورشان فدا كردند.

حالا بچه ها مثل بچه های زمان جنگ نیستند. این بچه ها پرورش و هدایت می خواهند، باید كسی باشد كه راه آنها كه به جبهه ها رفتند را ادامه بدهد. این بچه ها باید از یك جایی شروع كنند، باید به كشورشان وفادار باشند. ایثار و فداكاری باید زنده بماند.

ما در زمان جنگ در حال دفاع بودیم. ما فقط از خاك خودمان دفاع می كردیم. فقط به فكر كشور خودمان بودیم، می خواستیم مرز خودمان را نگه داریم. خدا را شاهد می گیرم كه باید مرزهایمان را با قدرت نگه داریم. همین حالا هم برای دفاع از وطنم، خودم حاضرم از روی مین رد بشوم و فدایی بشوم.

نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1392ساعت 6:48 توسط مسائلی|

يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار

مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟

کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار

مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟

کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !

بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره

خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ...

مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن

يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟

خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي

اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که

بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه

کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!

نکته مدیریتی : قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید

نوشته شده در شنبه 17 فروردین1392ساعت 19:26 توسط مسائلی|


m1268___.jpg

نوشته شده در جمعه 16 فروردین1392ساعت 15:13 توسط مسائلی|

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد میلرزید، چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.

نوشته شده در جمعه 9 فروردین1392ساعت 8:0 توسط مسائلی|

واقعاً به حال بغضی ها باید گریست

 

در موزه های معتبر دنیا حتی از تماس انگشت دست با آثار تاریخی جلوگیری به عمل می‌آید.

تا نمک موجود در عرق دست موجب تخریب آثار نفیس این‌چنینی نگردد.


5ih3j7m23acuvxmttx1g.jpg


البته اینام با کفش رفتن اون بالا تا عرق پاشون موجب تخریب نشود!!!؟؟؟!!!



نوشته شده در جمعه 9 فروردین1392ساعت 7:52 توسط مسائلی|

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباس‌هایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباس‌هایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباس‌هایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او فراوان تشکر می‌کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می‌دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می‌کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می‌کند. مرد اول درخواستش را دو بار دیگر تکرار می‌کند و مجدداً همان جواب را می‌شنود. مرد اول سؤال می‌کند که چرا او نمی‌خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می‌دهد ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده‌ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده‌تان را خواهد بخشید. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه اخلاقی:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.


نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1392ساعت 8:57 توسط مسائلی|

 

اعجاز کلمه الله

اللّه واقعا آرامبخش است

یک پژوهشگر هلندی غیرمسلمان چندی پیش تحقیقی در دانشگاه آمستردام انجام داده و به این نتیجه رسیده بود که ذکر کلمه جلاله «الله» و تکرار آن و نیز صدای این لفظ، موجب آرامش روحی می‌شود و استرس و نگرانی را از بدن انسان دور می‌کند. این پژوهشگر غیرمسلمان هلند طی گفتگویی در این باره گفت: پس از انجام تحقیقاتی سه ساله که بر روی تعداد زیادی مسلمان که قرآن می‌خوانند و یا کلمه "الله" را می شنوند، به این نتیجه رسیدم که ذکر کلمه جلاله «الله» و تکرار آن و حتی شنیدن آن، موجب آرامش روحی می‌شود و استرس و نگرانی را از بدن انسان دور می‌کند و نیز به تنفس انسان نظم و ترتیب می‌دهد. وی در ادامه افزود: بسیاری از این مسلمان که روی آنان تحقیق می‌کردم از بیماری‌های مختلف روحی و روانی رنج می‌بردند. من حتی در تحقیقاتم از افراد غیرمسلمان نیز استفاده کرده و آنان را مجبور به خواندن قرآن و گفتن ذکر «الله» کردم و نتیجه باز هم همان بود. خودم نیز از این نتیجه به شدت غافلگیر شدم، زیرا تأثیر آن بر روی افراد افسرده، ناامید و نگران، تأثیری چشمگیر و عجیب بود.

این پژوهشگر هلندی همچنین گفت: از نظر پزشکی برایم ثابت شد که حرف الف که کلمه «الله» با آن شروع می‌شود، از بخش بالایی سینه انسان خارج شده و باعث تنظیم تنفس می‌شود، به ویژه اگر تکرار شود و این تنظیم تنفس به انسان آرامش روحی می‌دهد. حرف لام که حرف دوم «الله» است نیز باعث برخورد سطح زبان با سطح فوقانی دهان می‌شود. تکرار شدن این حرکت که در کلمه «الله» تشدید دارد نیز در تنظیم و ترتیب تنفس تأثیرگذار است. اما حرف هاء حرکتی به ریه می‌دهد و بر دستگاه تنفسی و در نتیجه قلب تأثیر بسیار خوبی دارد و موجب تنظیم ضربان قلب می‌شود.

به راستی که قرآن کریم در آیه‌ای کریمه می‌فرماید:

«الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله ألا بذكر الله تطمئن القلوب»

 

نوشته شده در جمعه 2 فروردین1392ساعت 15:50 توسط مسائلی|

دوستان حداقل کاری که می توان کرد برای حضرت خواندن دعای فرج است به خصوص بعد نماز ها که زمانی است که دعاها مستجاب میشود .

داستان زیر بیانگر همین نکته است :

یک روز در ایام تحصیل در نجف اشرف، پس از اقامه نماز پشت سر آیت الله مدنی، دیدم که ایشان شدیدا دارند گریه می‌کنند و شانه‌هایشان از شدت گریه تکان می‌خورد، رفتم پیش آیت الله مدنی و گفتم: ببخشید، اتفاقی افتاده که این طور شما به گریه افتاده‌اید؟
ایشان فرمودند: یک لحظه، امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را دیدم که به پشت سر من اشاره نموده و فرمودند:" آقای مدنی! نگاه کن! شیعیان من بعد از نماز، سریع می‌روند دنبال کار خودشان و هیچکدام برای فرج من دعا نمی‌کنند. انگار نه انگار که امام زمانشان غایب است!" و من از گلایه امام زمان (عج) به گریه افتادم.
( کتاب مهربان‌تر از مادر انتشارات مسجد مقدس جمکران )

بیایید کاری کنیم که پیوند دوستیمان با حضرت مهدی بیشتر شود تا از برکات حضرت بیشتر استفاده کنیم .

نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1392ساعت 7:0 توسط مسائلی|

اصطلاحات زیبا و رایج در بین رزمندگان

 میداین ننه:  

ساخت ننه. به شورت های فوق العاده گشاد و بلند و تا سر زانویی می گفتند. همان شورتهای «دونفره».یعنی شورتهایی که  اگر بشود تصور کرد  دو نفر به راحتی می توانند یکی از آنها را با هم بپوشند. «مید این ننه» در واقع ترجمه همان تعبیر «مامان دوز» است که پیش از این، صورت های دیگر آن را به عنوان اصطلاحات داشتیم؛ نظیر: «شورت خشت مالی»، «شورت با ایدئولوژی»، «شورت بلا تکلیف» و عناوین دیگر.

دستمال همه فن حریف:

چفیه (چپی)

دستمال نخی و نوعاً مربع شکل و چهار خانه یا راه راهی که به همه کار می آید. از هیچ زحمتی روگردان نیست. به هیچ کس و هیچ شرایطی نه نمی گوید. در فصل حرب و شجاعت باند روی زخم و جراحت است و وقت نظافت حوله حمام. برای سرمای زمستان شال گردن و شال کمر و کلاه است و در گرمای تابستان سایبان و اگر مرطوبش کنی و در جهت باد قرار دهی کولر آبی. برای سفره نان بودن چیزی کم ندارد، در عین حال تور ماهیگیری و صافی شربت است. در مجلس عزا دستمال اشک و آه و هنگام اقامه نماز عبای روی دوش بچه هاست. و بعد از شهادت، «ماترک» و همه مال و منالی است که از همرزمان باقی می ماند و یک عمر یادگاری که عطر خلوت و جلوت آن ها با خدا را دارد و در خطوط و نقوش آن می توان با همه حواس محضر ایشان را درک کرد.

شیخ اجل:

خمپاره 60. جنگ افزاری که بیش از هر سلاح دیگر با مأمور مرگ و قبض روح شبیه است.همان که از هیچ کس جز رسول خدا اذن دخول نگرفت. درست «سر به زنگاه» سر می رسد و بدون سر و صدا کار خودش را می کند؛ بر خلاف خمپاره ها و سلاحهای دیگر که جلوتر از خودشان سوتشان و پیش از انفجارشان ترس و دلهره و هیبتشان آدم را می کشد. همان سلاحی که به «نامرد» بودن شهرت دارد.

لشکر صلوات:

لشکر 27 حضرت رسول صلی الله و علیه و آله که وقتی برادری به صورت کامل از آن نام می‌برد و نام حضرتش را بر زبان جاری می ساخت، همه از حیث مستحب مؤکد بودن ذکر صلوات بعد از شنیدن نام آن بزرگوار به تبع حق متعال و ملائکة الله باید صلوات می فرستادند. و گاهی برای این که مجبور نباشند همه عبارت بگویند  یعنی لشکر 27 حضرت محمد رسول الله صلی الله علیه و آله - به گفتن لشکر صلوات بسنده می کردند.

 سوره رهایی بخش:

سوره والعصر از سوره های کوچک قرآن. 
سوره ای که آرام و آهنگ و نشان رهایی و خلاصی بود. بعد از نظام جمع، راهپیمایی و کوه پیمایی، صبحگاه و احیاناً شامگاه، سخنرانی های ارشادی و توجیهی، حسن ختام همه رنج و آلام و صبر و شکیبایی جسمی و روحی، آیات بینات این سوره بود، که همه با هم با لحن دلنشینی قرائت می کردند، به آخر بردن امور با خواندن سوره والعصر آنقدر سنت بود که مثل سوره الرحمن که گویی اختصاص به مجالس تذکر و ترحیم دارد و معمولاً برای اعلان ختم مجلس قرائت می شود، بای بسم الله اش که بر زبان جاری می شد، مثل آبی که روی آتش بریزند یا تن خسته و غبار آلود و گرمازده ای که به آبشار بسپارند، همه چیز کم کم خنک و مطبوع می شد و رو به آرامش می گذاشت.

اشاره بسیار ظریفی در تعبیر، دست بعضی سخت گیری ها و از اندازه به در بردن حرف ها را رو می کند. این همه عکس العمل جمعی بچه ها بود که در برخورد با قضیه ای از خود بروز می دادند.

ستاره شناس:

نماز شب خوان و شب زنده دار.

کسانی که وقتی بحث و درس جهت یابی از طریق آسمان و ستاره های ثابت و سیار بود، همه به آن ها خیره می شدند و با اشاره و کنایه می خواستند بفهمانند که: بگویید، مربی آموزش درست می گوید یا نه، و بعضی که همه جا پا پیچ آن ها می شدند، تا حرف مثلاً به ستاره بادبادکی می رسید که گفته می شود حدود ساعت سه بعد از نیمه شب درست وسط آسمان است یا ستاره دیگری که نزدیکی های اذان صبح در فلان نقطه دیده می شود و برادران می توانند ببینند، از گوشه و کنار تکه می آمدند که: نه آقا ما که هر شب می بینیم! سمت (مثلا) وسط نیست. این ادعا از آن ها که اصلاً این حرف ها به سایز ارتباطشان با خدا نمی خورد، موجب می شد تا بچه ها غش کنند از خنده.

 از کتاب فرهنگ جبهه جلد چهارم (اصطلاحات و تعبیرات) نوشته سید مهدی فهیمی

 

نوشته شده در جمعه 11 اسفند1391ساعت 7:15 توسط مسائلی|

ftfvb5nk82wuz1lkqzvq.jpg
نوشته شده در جمعه 11 اسفند1391ساعت 6:31 توسط مسائلی|

من دلم مي‌خواهد

خانه‌اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوست‌هايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو...؛


هر کسي مي‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند


شرط وارد گشتن

شست و شوي دل‌هاست

شرط آن داشتن

يک دل بي رنگ و رياست...


بر درش برگ گلي مي‌کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي‌نويسم اي يار

خانه‌ي ما اينجاست


تا که سهراب نپرسد ديگر

"خانه دوست کجاست ؟"

فريدون مشيری

نوشته شده در جمعه 4 اسفند1391ساعت 7:46 توسط مسائلی|

سجده بر تربت حرام و بر مقعد حلال است؟! 

بر اساس فقه آن‌ها و فتواهایی که توسط مفتی‌هایشان صادر شده، سجده کردن نمازگزاران بر روی مقعد نفر جلویی، اقدامی حلال به شمار می‌رود و مبطل نماز نیست.

rgv9w8fq4wcffzivoj0n.jpg


به گزارش شیعه آنلاین، یکی از شبهاتی که همواره توسط وهابیت علیه پیروان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام مطرح می‌شود این است که بر تربیت سجده می‌کنند.

وهابیون سجده بر تربیت را "شرک" و "بدعت" می‌دانند و بر همین اساس شیعیان را "مشرک" و "کافر" می‌خوانند.

این در حالی است که بر اساس فقه آن‌ها و فتواهایی که توسط مفتی‌هایشان صادر شده، سجده کردن نمازگزاران بر روی مقعد نفر جلویی، اقدامی حلال به شمار می‌رود و مبطل نماز نیست.

 

 

منبع:shia24

نوشته شده در جمعه 27 بهمن1391ساعت 7:43 توسط مسائلی|

دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتی از ان استفاده کنی بلکه فرمان است که راه به راه درست هدایت می کند.

 

می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین انقدر بزرگه ولی آینه عقب انقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.

 

وقتی خدا مشکلات تو رو حل می کنه تو به توانایی های او ایمان داری. وقتی خدا مشکلاتت رو حل نمی کنه او به توانایی های تو ایمان داره

 

وقتی شما برای دیگران دعا می کنید، خدا می شنود و انها را اجابت می کند و بعضی و قتها که شما شاد و خوشحال هستید یادتان باشد که کسی برای شما دعا کرده است

یا حق

نوشته شده در جمعه 20 بهمن1391ساعت 9:0 توسط مسائلی|

شتري كه به گربه تبديل شد !!!

   

به افتخار تمام شهيدان گرانقدری كه براي اين مرزو بوم جان عزیز خود را فدا کردند

 

31 شهریور ماه 59 اولین جنگ در 200 سال اخیر که بر اثر آن هیچ قطعه ای از خاک ایران جدا نشد.

npkb6u8yxxxtm78j9cwc.jpg

نوشته شده در جمعه 20 بهمن1391ساعت 8:55 توسط مسائلی|

تور تفریحی پیرزنان و ماجراشون با راننده

 

تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند.

 

پس از مدتى یکى از پیرزنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.

 

در حدود ٤٥ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.

 

این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیرزن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خورید؟

 

پیرزن گفت چون ما دندان نداریم.

 

راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آن‌ها را خریده‌اید؟

 

پیرزن گفت ما شکلات دور بادام‌ها را خیلى دوست داریم

نوشته شده در پنجشنبه 12 بهمن1391ساعت 23:11 توسط مسائلی|

خانمي تعریف میکرد در حین اشپزی دستش میسوزد و از سوزش سوختگی فریاد میزند یک دوست ویتنامی سر میرسد و به او میگوید
دستت را بمدت ده دقیقه در ارد فرو ببر و او همینکار را انجام میدهد و در کمال تعجب مشاهده میکند دستهایش حتی یک تاول هم نزده است 
و ان ویتنامی تعریف میکند 

"پسری  در اتش سوزی گرفتار میشود  مردم برای نجاتش کیسه های ارد روی او میریزند  بعد از خاموش کردن اتش ، می بینند ان پسر حتی تاول هم نزده است 
و در پایان داستان توصیه میکند همیشه یک کیسه آرد سفید در منزل داشته باشید و در یخچال نگهداری کنید" 
 ارد سرد بهتر از ارد با دمای معمولی هست 
حتی برای زبان سوخته در اثر غذای داغ هم مفید است 
که زبان را ده دقیقه در ارد فرو کنید
وسفارش میکند هنگام سوختگی اول دست خود را زیر شیر اب سرد نگیرید بلکه بمدت ده دقیقه در ارد سرد فرو ببرید و یک معجزه را تجربه کنید 

نوشته شده در پنجشنبه 12 بهمن1391ساعت 6:56 توسط مسائلی|

c361_.jpg
نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1391ساعت 18:30 توسط مسائلی|

ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را  بي انديشه"   سر كردن است ...

نوشته شده در جمعه 29 دی1391ساعت 6:48 توسط مسائلی|

*آن گاه که تنها شدي و در جستجوي يک تکيه گاه مطمئن هستي ، بر من توکل نما .

( نمل/79 )

*آن گاه که نوميدي بر جانت پنجه افکند و رها نمي شوي ، به من اميدوار باش .

( زمر/53 )

*آن گاه که سرمست زندگاني دنيا و مغرور به آن شدي ، به ياد قيامت باش .

( فاطر/5 )

*آن گاه که در پي تعالي و کمال هستي ، نيتت را پاک و الهي کن .

( فاطر 29-30 )

*آن گاه که دوست داري به آرزويت برسي ، به درگاهم دعا کن تا اجابت نمايم.

( غافر/60 )

نوشته شده در دوشنبه 18 دی1391ساعت 7:6 توسط مسائلی|

سلام بچه‌ها

امروز می‌خوام همه با هم بریم سر مزار شهید همت یه فاتحه برای شادی تمام شهدا بخونیم.


اول از همه وقتی از اصفهان راه می‌افتی که بری شهررضا، وقتی وارد شهر می‌شی اول از همه یه گنبد و دو تا گلدسته از امام‌زاده شاه رضا را می‌‌بینی. وقتی به نیت زیارته امام‌زاده حرکت می‌کنی اول از همه با یه بنر بزرگ برخورد می کنه که عکس تعدادی از شهدا را به تصویر کشیده...

 

ff7slj2y8e3vi28tctmn.jpg


بعدش همین طور که جلو می‌ری از دور در حیاط امام‌زاده یه تعداد زیادی مزار شهدا را می‌بینی که نشون می‌ده چقدر این شهر، مذهبیه و چقدر به اسلام وفادارند...


nxwl4ho7d0uw98ap2xuv.jpg


از همون دور دورا می‌تونی قبر شهید همت را شناسایی کنی چرا که یکم شلوغ‌تر از بقیه قبرهاست.

تو عکس بعدی می‌تونید مزار این شهید را که با فلش نشون داده شده ببینید



5y3qskzayh479bqwc1.jpg



همین‌طور که قدم زنان نزدیک می‌‌شید می‌رسید به مزار شهید همت

بله «شهادت هنر مردان خداست»


vt0vkomdkz3xn18ybr0j.jpg





که البته در جوار امام‌زاده شاه رضا آرمیده است


auivzqb4bu1bl421em64.jpg


اینجا می‌تونی بشینی سر مزار این شیر دل ایرانی، که با غیرت یک بچه شیعه، ترس تو دل دشمنان اسلام انداخته بود.

اینجا می‌تونی بشینی و سیر باهاش درد دل کنی و در آخر هم یه حمد و سوره برای همه شهدا بخونی.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدالله رب ...



jbvfmyvtk3nzx28p6haj.jpg


البته کم نیستن شهدایی که تو این مکان آرمیده‌اند و کم نیستن خانواده‌هایی که هر هفته برای زیارت شهدا و دیدن بچه‌هاشون به اونجا می‌یان و باز هم کم نیستن خانواده‌هایی که دو تا یا حتی سه تا شهید در راه اسلام ابراهیم‌وار، فدا کرده‌اند. نشونش هم اینه که سنگ مزار اون شهدایی که در دنیا با هم قوم و خویش بودن را کنار هم گذاشتن. که البته در آخرت همه اصلاً حسابش جداست.



tg31synd1mgbqzpnntb4.jpg


زیارتتون قبول باشه

لطفا بعد از زیارت واسه همه دعا کنید


نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1391ساعت 15:33 توسط مسائلی|

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می‌کردن. پسرک یه سری تیله داشت و دخترک چند تایی شیرینی با خودش داشت. پسر به دختر گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینی هاتو به من بده.

دختر کوچولو قبول کرد و پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر ک داد. اما دختر همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد. همون شب دختر با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می‌کرد که همونطوری که خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینی هاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده

 

نتیجه اخلاقی داستان

 

عذاب وجدان همیشه مال كسی است كه صادق نیست آرامش مال كسی است كه صادق است

لذت دنیا مال كسی نیست كه با آدم صادق زندگی می كند آرامش دنیا مال اون كسی است كه با وجدان صادق زندگی میكند

و یه نکته دیگه اینکه

همه ی آدما بقیه رو از منظر وجدان خودشون میبینن


نوشته شده در جمعه 8 دی1391ساعت 9:42 توسط مسائلی|


در یکی از مراکز اسلامی لندن یک مبلغ اسلامی بود  که عمرش را صرف تبلیغات اسلامی کرده بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد
می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه.
 
نهایتا بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم.

پرسیدم بابت چی ؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم  
وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم.

 

 فردا برای مسلمان شدن خدمت خواهم رسید

تعریف می کرد: تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد

من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت میفروختم 

 

 

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید

 که کفر از شرم یار من مسلمان بار می آید

نوشته شده در سه شنبه 5 دی1391ساعت 6:50 توسط مسائلی|

امید

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت

 

عشق

امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند

 

زیبایی

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

نوشته شده در جمعه 1 دی1391ساعت 9:14 توسط مسائلی|

دشمن

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!

 کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 19

 

نوشته شده در جمعه 1 دی1391ساعت 7:23 توسط مسائلی|

چگونه یك خبر بد را اطلاع دهیم

زنی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر، در بزرگی دیده می‌شود با تابلوی "اتاق عمل".

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می‌شود. زن نفسش را در سینه حبس می‌کند.

دکتر به سمت او می‌رود. زن با چهره ای آشفته به او نگاه می‌کند...

دکتر: واقعاً متأسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی... اون حتی نمی‌تونه حرف بزنه، چون حنجره‌اش آسیب دیده...

 

با شنیدن صحبت‌های دکتر به تدریج بدن زن شل می‌شود، به دیوار تکیه می‌دهد. سرش گیج می‌رود و چشمانش سیاهی می‌رود

 

با دیدن این عکس‌العمل، دکتر لبخندی می‌زند و می‌گوید: شوخی کردم... 


شوهرت همون اولش مُرد.


نوشته شده در جمعه 24 آذر1391ساعت 17:9 توسط مسائلی|

 مدّعيان دروغگو

 

سَيَأْتى إلى شيعَتى مَنْ يَدَّعِى المُشاهَدَةَ. أَلا فَمَنِ ادَّعَى المُشاهَدَةَ قَبْلَ خُرُوجِ السُّفْيانى وَ الصَّيْحَةِ فَهُوَ كَذّابٌ مُفْتَر وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيم:

آگاه باشيد به زودى كسانى ادّعاى مشاهده (نيابت خاصّه) مرا خواهند كرد. آگاه باشيد هر كس قبل از خروج «سفيانى» و شنيدن صداى آسمانى، ادّعاى مشاهده مرا كند دروغگو و افترا زننده است؛ حركت و نيرويى جز به خداى بزرگ نيست.

 

 

برگرفته از سایت آیت الله بهجت

نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1391ساعت 6:34 توسط مسائلی|

فقر

می‌خواهم بگويم ......

فقر همه جا سر می‌کشد .......

فقر، گرسنگي نيست، عرياني هم نيست ......

فقر، چيزي را «نداشتن» است، ولي، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......

فقر، همان گرد و خاكي است كه بر کتاب‌های فروش نرفته يك کتاب‌فروشی می‌نشیند ......

فقر، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد می‌کند ......

فقر، کتیبه سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته‌اند .....

فقر، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته می‌شود .....

فقر، همه جا سر می‌کشد ...

فقر، شب را «بي غذا» سر كردن نيست ...

فقر، روز را «بي انديشه» سر كردن است ...

نوشته شده در جمعه 17 آذر1391ساعت 9:5 توسط مسائلی|


آخرين مطالب
» ايوان نجف
» ماجراي شيخ و مريدان
» خدا چیست؟
» اگه دوست داشتی! 5 دقیقه واسه کسی که عمرش را برای تو گذشته وقت بگذار و درد دلشو بخون
» نکته مدیریتی
» نوروز مبارک
» چرخه زندگی
» آثار تاریخی
» زمین خوردن بار سوم
» الله
Design By : Pars Skin