خانه خورشید

شود آیا روزی؟ بروم خانه خورشید و دگر هیچ نیایم به زمین! شود آیا روزی...! (مهدی صالحی)ا

کسی قنوت بگیرد به انتظار خودش

 غرق تماشا.jpg

 

نشسته غرق تماشای شیعیان خودش

کسی نیامده جز او سر قرار خودش

چه انتظار عجیبی است این که شب تا صبح

کسی قنوت بگیرد به انتظار خودش

آپ 4

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مرداد1393ساعت 22:2  توسط مسائلی  | 

اللهم العنهم...

سلام دوستان

بی مقدمه وارد بحث میشم

و اون این که یه سوال داشتم

به نظر شما داعش یعنی چه؟؟؟؟؟؟

چند تا معنی از این کلمه چندش آور و خوش یوم میتونید بیان کنید

چندش آور واسه این همه کشتار و جنایت و قتل و غارت و بی شرم و حیایی. خوش یومی هم واسه این که آسه آسه با دیدن این جانورا، آدم احساس میکنه که دیگه ان شا الله وقت ظهور نزدیکه.

 

خلاصه، چند تا معنی واسه داعش به ذهن شما رسیده؟!؟!؟!؟!؟!؟

یکی از اقوام رفته بود مشهد و به قول یکی از سخنرانان این سرزمین الهی، تو صحن جامع رضوی، توصیف جالبی واسه این کلمه ایراد فرموده بودند.

 

 

 

 

13921225001071_photol.jpg

آپ 4 

" د      ا      ع       ش 

یعنی...

دلار آمریکا علیه شیعه"

 

 

خدا دشمنان اسلام و مسلمین و تشیع را اول هدایت و اگه قابل هدایت نیستن، نیست و نابود بگردونه.

به حق محمد و آل محمد

ان شا الله ...

البته طبق دعای مشهوره " اللهم اشغل الظالمين بالظالمين " و یا "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد" فعلا که خود امریکایی ها هم شدن دشمن داعش.

خدا را شکر...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 شهریور1393ساعت 22:39  توسط مسائلی  | 

چلچراغ‌ خدا

هو الغفور

 

گفتند: چهل‌ شب‌ حیاط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو کن. شب‌ چهلمین، خضر خواهد آمد.

چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روییدم‌ و خضر نیامد. زیرا فراموش‌ کرده‌ بودم‌ حیاط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو کنم.

 

گفتند: چله‌نشینی‌ کن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمین‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهی‌ رفت و ...

و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ کوچک‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندی‌ را بوی‌ نبردم.

زیرا از یاد برده‌ بودم‌ که‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنیا زنجیر کرده‌ام.

 

گفتند: دلت‌ پرنیان‌ بهشتی‌ است. خدا عشق‌ را در آن‌ پیچیده‌ است.

پرنیان‌ دلت‌ را واکن‌ تا بوی‌ بهشت‌ در زمین‌ پراکنده‌ شود.

چنین‌ کردم، بوی‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت. و تازه‌ دانستم‌ بی‌آن‌ که‌ باخبر باشم،

شیطان‌ از دلم‌ چهل‌ تکه‌ای برای‌ خودش‌ دوخته‌ است.

 

به‌ اینجا که‌ می‌رسم، ناامید می‌شوم، آن‌قدر که‌ می‌خواهم‌ همة‌ سرازیری‌ جهنم‌ را یکریز بدوم.

اما فرشته‌ای‌ دستم‌ را می‌گیرد و می‌گوید:

هنوز فرصت‌ هست، به آسمان‌ نگاه‌ کن. خدا چلچراغی‌ از آسمان‌ آویخته‌ است‌ که‌ هر چراغش‌ دلی‌ است.

دلت‌ را روشن‌ کن. تا چلچراغ‌ خدا را بیفروزی. فرشته‌ شمعی‌ به‌ من‌ می‌دهد و می‌رود...

 

راستی‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ کن، ببین‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مرداد1393ساعت 21:48  توسط مسائلی  | 

جان آقاي خراسان

ابر وقتي كه ببارد همه جا مي بارد

رحمتت ريخت و يكسان همه را بخشيدي

 

 

گفته بودند به ما سخت نمي گيري تو...

همه ديديم چه آسان همه را بخشيدي

 

 

 يك نفر توبه كند با همه خو مي گيري

يك نفر گشت پشيمان همه را بخشيدي

 

 

پس گنهكاري امروز مرا نيز ببخش

تو كه ايام قديم، آن همه را بخشيدي

 

 

حيف از ماه تو كه خرج گناهان بشود

تو همان نيمه ي شعبان همه را بخشيدي

 

 

 داشت كارم گره مي خورد ولي تا گفتم:

"جان آقاي خراسان" همه را بخشيدي

+ نوشته شده در  جمعه 10 مرداد1393ساعت 15:9  توسط مسائلی  | 

انجیر و زیتون

وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ

 

خداوند در سوره "تین"(انجیر) به این میوه قسم خورده است و دانشمندان دین‌پژوه می‌گویند، احتمالاً علت آن است که انجیر، یکی از میوه‌های همه چیز تمام است و کلکسیونی از املاح و ویتامین‌ها دارد؛

لذا مورد توجه خاص قرآن قرار گرفته است

 

اما این سوگند، ویژگی ظریف دیگری هم در بر دارد که موجب مسلمان شدن یک تیم تحقیقاتی ژاپنی شده است. قصه از این‌جا شروع شد که یک گروه پژوهشی ژاپنی، در بین مواد خوراکی به دنبال منبع پروتئین خاصی بودند که به میزان کم، در مغز انسان و حیوانات تولید می‌شود. این پروتئین، کاهش دهنده کلسترول خون و مسئول تقویت قلب و شجاعت انسان است و بازتولیدش بعد از ۶۰سالگی تعطیل می‌شود. ژاپنی‌ها فهمیدند این ماده فقط در انجیر و زیتون موجود است و برای تأمین آن،

باید انجیر و زیتون را به نسبت یک به هفت مصرف کرد.

 بعد از ارائه این نتیجه یکی از قرآن پژوهان مصری نامه‌ای به این تیم تحقیقاتی می‌نویسد و اعلام می‌کند که در کتاب مقدس مسلمانان، خداوند به انجیر و زیتون در کنار هم قسم خورده.

نام انجیر فقط یک بار و نام زیتون نیز هفت بار در قرآن آمده است.

 

1-Surah At-tin 95:1

2-Surah Al-Anam 6:99

3-Surah Al-Anam 6:141

4-Surah An-Nahl 16:11

5-Surah An-Nur 24:35

6-Surah Al Muminun 23:20

7-Surah Abasa 80:29

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 مرداد1393ساعت 14:26  توسط مسائلی  | 

بیاین قدر پدرها را بیشتر بدونیم

4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .

5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .

6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.

10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.

12ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.

14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .

16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .

18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .

21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه .

25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .

40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

45 ساله كه شدم ... حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو ندونستم ...... خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !

حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده ......

 

هر جوری میخوای جمله رو تموم کن

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1392ساعت 8:38  توسط مسائلی  | 

چند خاطره از شهید همت

فرمانده یکی از بزرگترین لشکرهای ایران

 

همه می دونند که کسی که فرمانده لشکر میشه حتما تواناییها و قدرت مدیریتی بالایی داشته

ولی جالبه بدونید که این فرمانده در هنگام شهادت فقط 28 سالش بوده!!!

حتما با خودتون میکویید که عجب همت بالایی داشته؟!!

 

بله درست گفتید  ... او همت بود. ابراهیم همت

 

و چند خاطره(داستان واقعی) از شهید همت:

 

 

عراق داشت جلو مي‌آمد. زجاجي شهيد شده بود و كريمي توي خط بود. بچه‌ها از شدت عطش، قمقمه‌ها را مي‌زدند لب هور،‌ جايي كه جنازه افتاده بود،‌ و از همان استفاده مي‌كردند.

روي يك تكه از پل‌هايي كه آن‌جا افتاده بود سوار شد. هفت هشت تا از قمقمه‌هاي بچه‌ها دستش بود. با دست آب را كنار مي‌زد و مي‌رفت جلو؛‌ وسط آب،‌ زير آتش. آن‌جا آب زلال‌تر بود. قمقمه‌ها را يكي يكي پر كرد و برگشت

 

بسم الله راگفته ونگفته شروع كردم به خوردن .حاجي داشت حرف مي زد و سبزي پلو را با تن ماهي قاطي مي كرد .هنوز قاشق اول رانخورده ،رو كرد به عباديان و پرسيد «عبادي ! بچه ها شام چي داشتن؟»

ـ همينو .

ـ واقعآ ؟ جون حاجي ؟

نگاهش را دزديد وگفت «تن رو فردا ظهر ميديم.»

حاجي قاشق را برگرداند.غذا توي گلوم گير كرد.

ـحاجي جون، به خدا فردا ظهر به شون مي ديم .

حاجي همين طور كه كنار مي كشيد گفت«به خدا منم فردا ظهر مي خورم.»

 

تا دو سه‌ي نصفه شب هي وضو مي‌گرفت و مي‌آمد سراغ نقشه‌ها و به دقت وارسيشان مي‌كرد. يك‌وقت مي‌ديدي همان‌جا روي نقشه‌ها افتاده و خوابش برده.

خودش مي‌گفت «من كيلومتري مي‌خوابم.» واقعاً همين‌طور بود. فقط وقتي راحت مي‌خوابيد كه توي جاده با ماشين مي‌رفتيم.

عمليات خيبر،‌ وقتي كار ضروري داشتند،‌ رو دست نگهش مي‌داشتند. تا رهاش مي‌كردند،‌بي‌هوش مي‌شد. اين‌قدر بي‌خوابي كشيده بود.

 

بابايي،‌اگه پسر خوبي باشي،‌ امشب به دنيا مي‌آي. وگرنه،‌ من همه‌ش توي منطقه نگرانم.

تا اين را گفت،‌ حالم بد شد.

دكمه‌هاي لباسش را يكي در ميان بست. مهدي را به يكي از همسايه‌ها سپرد و رفتيم بيمارستان. توي راه بيش‌تر از من بي‌تابي مي‌كرد.

مصطفي كه به دنيا آمد،‌ شبانه از بيمارستان آمدم خانه. دلم نيامد حالا كه ابراهيم يك شب خانه است، بيمارستان بمانم.

 

از اتاق آمد بيرون. آن‌قدر گريه كرده بود كه توي چشم‌هاش خون افتاده بود. كنارم نشست و گفت «امشب خدا منو شرمنده كرد. وقتي حج رفته بودم،‌ توي خونه‌ي خدا چندتا آرزو كردم. يكي اين‌كه در كشوري كه نفَس امام نيست نباشم؛ حتي براي يك لحظه. بعد از خدا تو رو خواستم و دو تا پسر. براي همين، هر دوبار مي‌دونستم بچه‌مون چيه. مطمئن بودم خدا روي منو زمين نمي‌اندازه. بعدش خواستم نه اسير شم، نه جانباز؛ فقط وقتي از اولياءالله شدم، درجا شهيد شم.»

 

ساعت يك و دو نصفه شب بود. صداي شرشر آب مي‌آمد. توي تاريكي نفهميدم كي است. يكي پاي تانكر نشسته بود و يواش، طوري كه كسي بيدار نشود، ظرف‌ها را مي‌شست. جلوتر رفتم. حاجي بود.

 

از موتور پريديم پايين. جنازه را از وسط راه برداشتيم كه له نشود. بادگير آبي و شلوار پلنگي پوشيده بود. جثه‌ي ريزي داشت، ولي مشخص نبود كي است. صورتش رفته بود.

قرارگاه وضعيت عادي نداشت. آدم دلش شور مي‌افتاد. چادر سفيد وسطِ سنگر را زدم كنار. حاجي آنجا هم نبود. يكي از بچه‌ها من را كشيد طرف خودش و يواشكي گفت «از حاجي خبر داري؟ مي‌گن شهيد شده.»

نه! امكان نداشت. خودم يك ساعت پيش باهاش حرف زده بودم. يك‌دفعه برق از چشمم پريد. به پناهنده نگاه كردم. پريديم پشت سنگر كه راه آمده را برگرديم.

جنازه نبود. ولي ردِ خونِ تازه تا يك جايي روي زمين كشيده شده بود. گفتند «برويد معراج! شايد نشاني پيدا كرديد.»

بادگير آبي و شلوار پلنگي. زيپ بادگير را باز كردم؛ عرق‌گير قهوه‌اي و چراغ قوه. قبل از عمليات ديده بودم مسئول تداركات آن‌ها را داد به حاجي. ديگر هيچ شكي نداشتم.

هوا سنگين بود.

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1392ساعت 8:34  توسط مسائلی  | 

اثبات جهنم


دختري از خواستگارش پرسيد؟

آیا به پیامبر و بهشت و جهنم معتقد هستی؟

جوان پاسخ داد: خیر من اعتقاد چندانی ندارم.

دختر گفت: متاسفانه نمی توانم خود را به ازدواج با شما راضی کنم

جوان پاسخ داد: اعتقادات شخصی هر کس مربوط به خود اوست, و ربطی به شما ندارد.

دختر گفت: بهتر است با مادرم مشورت کنم. او با مادرش مشورت کرد و گفت: مادر, خواستگار من از همه نظر خوب و پسندیده است ولی یک نقطه ضعف دارد و آن این است که اعتقادی به جهنم و بهشت ندارد چه کنم؟

مادر دختر گفت: مانعی ندارد. تو با او ازدواج کن بعدها ما عملا وجود جهنم را به او اثبات خواهیم کرد!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 دی1392ساعت 21:37  توسط مسائلی  | 

وطن

آپلود رایگان عکس

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 دی1392ساعت 21:28  توسط مسائلی  | 

به نظر من آدمها دو دسته هستن

به نظر من آدمها دو دسته هستن

یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و

یا بی پول ترن که بهشون میگم گدا گشنه و

یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...

یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ...

یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ...

یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو و ...

یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ...

یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو و ...

یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ...

یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه و ...

یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ...

یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسيس و ...

یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ...

یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی و ...

یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...

یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق ...

 

کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقیت

و این است اشتباه ما

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1392ساعت 20:0  توسط مسائلی  | 

خدا

در شهر بودم دیدم هرکس به دنبال چیزی می دود :

یکی به دنبال پول

یکی به دنبال چهره دلکش

یکی به دنبال لحظه ای توجه چشمان هرزگرد

یکی به دنبال نان

یکی هم به به دنبال اتوبوسی !

اما دریغ ؛

هیچکس دنبال خدا نبود و خدا به دنبال همه 

نکات زندگانی

1-رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد،اماحتمی است.

2-باافکارزیبا زندگی کن چون زندگی به اندازه ی افکارتوزیباست.

3-وحشی ترین گل ها به عظمت باران تعظیم می کنند.

4-دستی که گل اهدامی کند خودش هم بوی گل می گیرد.

 

از نظرات سارا خانم

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1392ساعت 10:1  توسط مسائلی  | 

نامحرم

خدایا...

هر چنـــد وقت یکبــار یادم بینداز

 

نامحــــــــرم، نامحـــــــــرم است

 

چه در دنیای حقیقی...

چه در دنیای مجازی...

 

یادم بینداز فاطمـــــــه سلام الله علیها را

که از نابینا رو میپوشاند...


برگرفته از وبلاگ السّلام علیکِ أیّتها الصّدّیقة الشّهیدة

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1392ساعت 9:38  توسط مسائلی  | 

معنای یک روز زندگی کردن

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم.."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ...

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.

 

امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1392ساعت 6:58  توسط مسائلی  | 

رحمان و رحیم

 

 

عکس های خفن

 

 

 آپ 2

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1392ساعت 6:49  توسط مسائلی  | 

خب دست نزن!!


علی پهلوان، خواننده گروه موسیقی آریان،در کنسرتی که به همراه گروه برای ایرانیان مقیم لندن به منظور جمع آوری کمک برای مردم آفریقا داشتند، در بین اجرا از همه تماشاچیان خواست که سکوت محض برقرار کنند. سپس در حالیکه در سکوت کامل سالن دستهایش را با ریتمی آرام ولی پیوسته به هم می کوفت، برای این که مردم را متوجه عمق فاجعه گرسنگی در آفریقا کند، خطاب به تماشاچیان گفت: "هربار که من دستهام رو به هم می کوبم،  کودکی در افریقا می‌میره "

از ردیف جلوی تماشاچیان، صدایی با خشم و نفرت سکوت را شکست:


 "خب دست نزن پدر صلواتی! "


+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1392ساعت 7:6  توسط مسائلی  | 

زن و شوهری که در همه چیز شریک هستند!

در یک شب سرد زمستانی یک زوج وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی‌نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی‌نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می‌کردند و این بار به این فکر می‌کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی‌هایش.

مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا

برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند. بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد:

ماعادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟

-پیرزن جواب داد: بفرمایید.

چرا شما چیزی نمی‌خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید.

منتظر چی هستید؟

-پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا!!


+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1392ساعت 15:46  توسط مسائلی  | 

پیامبر اسلام

یاد اون جانباز به خیر

  

داستان کاریکاتورهای روزنامه دانمارکی علیه پیامبر اسلام را که فراموش نکرده اید.

همه معترضان می شکستند، می سوزاندند، پاره می کردند،

فحش می دادند، تحریم می کردند، فریاد می زدند و بر سر و سینه می کوبیدند.

اما یک جانباز در تهران کاری کرد که باید تمام قد ایستاد در مقابل این همه شعور و شرف و انسانیت ...

در آن رونق بازار" زدن و شکستن و خرد کردن و تحریم کردن " ،

یک جانباز در تهران رفت روبروی سفارت دانمارک یک سکو گذاشت.

بعد رفت بالای آن در حاليکه  هنر نقاشی و رنگ و بومش را هم با خودش برده بود.

او می توانست پرچم آتش گرفته دانمارک را نقاشی کند یا هر نقاشی لبریز از خشم و نفرت را.

اما او همه هنرش را ریخت روی بوم و زیباترین تصویر را از حضرت مریم ترسیم کرد.

فروش اینترنتی

 او با مهربانی تمام، ظرفیت یک مسلمان را به رخ همه کشید.

 او ثابت کرد اعتراض فقط در شکستن و آتش زدن نیست ...

" زیبایی" می تواند نماد یک "اعتراض" باشد.

کاش از آفتاب یاد میگرفتیم

که بی دریغ باشیم در غم ها و شادیهایمان

حتی در نان خشکمان

 

و کاردهایمان را جز برای قسمت کردن بیرون نکشیم

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1392ساعت 15:14  توسط مسائلی  | 

توجّه امام مهدى(عليه السلام) به شيعيان خويش

 حجّت خدا

 

زَعَمَتِ الظَّلَمَةُ أَنَّ حُجَّةَ اللّهِ داحِضَةٌ وَ لَوْ أُذِنَ لَنا فِى الْكَلامِ لَزالَ الشَّكُّ:

ستمگران پنداشتند كه حجّت خدا از بين رفته است، در حالى كه اگر به ما اجازه سخن گفتن داده مى‌شد، هر آينه تمام شكّ‌ها را از بين مى‌برديم.

 

 

 

 

برگرفته از سایت آیت الله بهجت

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1392ساعت 6:35  توسط مسائلی  | 

همیشه خود را زیبا معرفی کنیم

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

 

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ... محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم.

 

زن که بسیار شرمگین شده بود، عذر خواهی کرد و گفت: چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت:


شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1392ساعت 4:49  توسط مسائلی  | 

با خاطرات شهدا (10)

اصطلاحات زیبا و رایج در بین رزمندگان

صافی:

کسی که مانند پارچه صافی که با آن مایعات را صاف می کنند و رسوبات آن را می گیرند، تمام بدنش از شدت جراحت و کثرت تیر و ترکشی که خورده، سوراخ سوراخ است، درست مثل «آبکش» که تعبیر دیگری است برای افاده همین معنا. به بیان دیگر آن که ترکش های کوچک - «ترکش رهایی بخش»، «ترکش نخودی»، «ترکش طلایی»، دیگر در او تأثیر نمی کند. گویی از بدن او عبور می کنند، بی آن که او مثل صافی به روی خود بیاورد و آن ها را به چیزی بگیرد. «خشاب» و «جاخشابی» و «کلکسیون تیر و ترکش» و بسیاری از اصطلاحات دیگر در مجموعه کتب اصطلاحات و تعبیرات فرهنگ جبهه به همین منظور به کار می روند.

 لواشی

ترکش ریز و کوچک و سبک و دوست داشتنی.

ترکشی که ده تایش را مثل نان سبک و نازک لواش می شود یک لقمه کرد و هنوز دنبال بقیه اش بود. همان که ترکش «آخ جونی»اش هم می گفتند و تعابیر دیگری در همین ردیف. بر خلاف ترکشهای درشت و ضخیم وخوش هیکل و حجيم بربری که یکیش کافی است شخص را خفه کند و از پای در آورد. یعنی همان ترکش های «ساطوری»، «ابوالفضلی» و امثال آن.

تشبیه هر دو ترکش به دو نوع نان، و خوردنی و دوست داشتنی کردن حتی فولاد، ناشی از خشونت و نفرت نداشتن بچه های ماست از جنگ که در نظر امامشان هم منشأ رحمت است.

 مرکب کربلا:

 تویوتا و کامیونهایی که بچه ها را با آن به سوی خط می بردند تا به پای کار بروند و با دشمن مقابله کنند. وسایل نقلیه ای که به سمت و سوی کربلا رکاب می زدند.صرف نظر از اینکه خود جبهه جنوب خصوصاً شلمچه را کربلا می گفتند، کامیون ها و ماشین های تویوتا که بیش از هر چیز برای جابجایی و نقل و انتقال به کار می آمدند، با آن سوارکارانی که عشق حسین آنها را به آن وادی کشانده و غم عشق او بیابان پرورشان کرده بود، به تمام معنا یاد سرزمین نینوا و یاران با وفای آقا ابی عبدالله را زنده می کردند.تعبیر دیگر برای ماشینهای تویوتا، «ایران پیمای سپاه» بود که اشاره به سرعت و تیز پایی و مطلوب و مورد نظر بودن این وسیله داشت.

ننه:

کسی که مانند ننه و مامان در خانه و پشت جبهه به بچه ها می رسید. لباس آنها را مثل لباس خود در یک تشت می شست. در تهیه غذا و شستن ظروف نظافت سنگر منتظر نوبت «شهرداری» و «خادم الحسین» بودنش نمی ماند. برای نفت کردن فانوس، آوردن آب با ظروف بیست لیتری از راه نسبتاً دور، آماده کردن جای خواب و یا جمع کردن پتوها همیشه یک قدم پیشتر از بقیه بود؛ تا دیگران می آمدند بجنبند و به خودشان بیایند، همه چیز شسته و رفته، سر جای خودش قرار می گرفت.

آب شنگولی:

نوشیدنی خوش طعم. کمپوت سیب و گلابی و گیلاس و آلبالو. نوشابه. ساندیس. مایعات خنک و مطبوعی که در هوای گرم، وقتی از آسمان گویی آتش می بارد، حال بچه ها را حسابی جا می آورد، شنگولشان می کند، خصوصاً در گیرودار عملیات و آن راهیپماییهای بعضاً هفت هشت ساعته و بعد، وقتی که روز بالا مي آمد و جز خاکریز و چاله چوله های ناشی از انفجار و احیاناً چیفه ای که می شد به سر کشید، پناهی نبود، مستقیم آفتاب می‌خورد تو ملاج بچه ها.

آرپی جی مرد:

آر پی جی زن های بسیار شجاع و بی باک را می گفتند. به این صورت که ابتدا معنی «زدن» را در «زن» آخر عبارت آرپی جی نادیده می گرفتند و آن را جنس زن به تصور می آوردند، بعد می‌خواستند بگویند که این از آن مردهایش است! مرد مرد، از آن مردهایی که خطر می کنند و برای خاموش کردن آتش، آتش می شوند و شر خصم را به خودش باز می گردانند.

از کتاب فرهنگ جبهه جلد چهارم (اصطلاحات و تعبیرات) نوشته سید مهدی فهیمی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1392ساعت 6:57  توسط مسائلی  | 

ايوان نجف

ایوان نجف اصلی.jpg

آپ 6

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1392ساعت 18:32  توسط مسائلی  | 

رسول خدا

رسول خدا فرمود(3):

در زمانی که قدری با کفار صلح شده بود. به قصد خریدن زمینی در منطقه خوش آب و هوای طائف، عازم انجا شد. چند روز بعد برگشت و گفت که قبلا همه زمین ها را مردم خریده اند... نخواست بعنوان حاکم به زور چیزی را تصاحب کند

 

در زمانی که دختران سنگسار می شدند،دختران خود را برروی زانو می نشاند و در جلوی دیگران آن ها می بوسید تا محبت را بیاموزند.  از او پرسیدند فرزند پسر بهتر است یا دختر؟ گفت هر دو خوبند اما دختر ریحانه است، برگ گل است.

 

وقتی پسرش ابراهیم در سن خردسالی فوت کرد، بسیار گریست. گفتند چرا اینقدر بی تابیمی کنی؟ گفت گریه از رحم است. کسی که رحم ندارد، خدا هم به او رحم نمی کند

 

هنگام دفن پسرش ابراهیم، کسوف شد. همه مردم این را بدلیل مصیبتی دانستند که به پیامبر وارد شده، حتی کفار هم کم کم داشتند ایمان می آوردند اما او از این موقعیت استفاده نکرد. به بالای منبر رفت و گفت: خورشید نه برای من و نه برای هیچ کس دیگر نمی گیرد و نخواهد گرفت. خورشید گرفتگی نشانه قدرت خداوند است

 

هنگام طواف کعبه، سوار بر شتر بود و حتی حجرالاسود را با عصای خود لمس نمود. از تعلیمات پیچیده فقهی خبری نبود. دینی ساده بود و پر از عرفان و معنویت. وقتی سوار بر شتر طواف می کرد، ان قدر معنویت و احساس موج می زد که مشاهده کنندگانش به گریه می افتادند

 

روزی در حال عبور از حاشیه شهر به گروهی یهودی برخورد که در حال ساز زدن  و خواندن بودند، او را به بزم خود دعوت کردند و او پذیرفت. شخصی از اصحاب او را دید و به یهودیان حمله کرد که چرا با این کار به پیامبر خدا اهانت می کنید. پیامبر بر آشفت و به صحابی گفت که آن ها قصد محبت داشته اند و باید از آن ها عذر بخواهد 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1392ساعت 7:1  توسط مسائلی  | 

فاضل نظری (2)


به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد


لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد


با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد


هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد


خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1392ساعت 6:40  توسط مسائلی  | 

به نظر دوستان اگر نیوتون موبایل داشت چی می شد؟؟؟؟؟

11.jpg

آپ 6

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1392ساعت 19:1  توسط مسائلی  | 

ماجراي شيخ و مريدان

مریدی شیخ را پرسید: یا شیخ «دریاچه ارومیه چیست که بر سر آن چنان بلواست؟»

فرمود: دیگرهیچ!! مطلبی بود در جغرافی که به کتاب تاریخ انتقال یافت!

و مریدان بسیار شیون نمودندی

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1392ساعت 8:39  توسط مسائلی  | 

خدا چیست؟

فلسفه ملا صدرا درباره خدا

خداوند بی نهایت است و

 لامکان و لا زمان

اما به زمان قدر فهم تو کوچک می‌شود و به قدر نیاز تو فرود می‌آید٬

به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود و به قدر ایمان تو کارگشا ٬

یتیمان را هم پدر می‌شود وهم مادر و ناامیدان را امید می‌شود ٬

گم گشتان را راه می‌شود و در تاریکی ماندگان را نور ٬

محتاجان به عشق را عشق می‌شود.

خداوند همه چیز می‌شود.

و با همه کس یارمی شود.

 

به شرط اعتقاد ٬پاکی دل٬پاکیزگی روح و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

 

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا ٬

مغزهایتان را ازهر اندیشه خلاف و

 

زبان‌هایتان را از هر آلودگی در بازار.

 

بپرهیزید از هر ناجوانمردی و ناراستی و نامردی.

 

چنین کنید تا بینید خداوند چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می‌نشیند

در دکان شما کفه های ترازوی‌تان را میزان می‌کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می‌خواند.

 

مگر از خدا چه می‌خواهید که در خداییِ خدا، یافت نمی‌شود؟؟؟



+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1392ساعت 8:8  توسط مسائلی  | 

اگه دوست داشتی! 5 دقیقه واسه کسی که عمرش را برای تو گذشته وقت بگذار و درد دلشو بخون

سلام 5 دقیقه حوصله کنین تلفن و کار و بقیه را  5 دقیقه بذارید کنار و تا اخر بخونید 
سعید ثعلبی همان رزمنده شجاعی است كه این روزها به دلیل ضایعه شیمیایی و خس خس گلویش، به ناچار از كپسول اكسیژن استفاده می كند. او صاحب همان عكس معروف دفاع مقدس است. رزمنده ای كه ایستاده و تفنگ به دست گرفته و پیشانی بند «یا مهدی ادركنی(عج)» بر پیشانی اش بسته است.

سال ۵۹ در بستان زندگی می كردیم كه بعد از شروع جنگ، عراق آنجا را محاصره كرد. به حمیدیه رفتیم. تصمیم گرفتم به جبهه بروم اما به دلیل سن كمم، در بسیج ثبت نامم نكردند. آنقدر سماجت كردم كه در بسیج حمیدیه قبولم كردند. در كرخه نور، مسئول ادوات بودم و با اینكه ۱۶ سال داشتم، بعد از مدتی مسئول گردان ۴۰ نفره شدم.

كرخه نور در شمال جفیر قرار دارد. سال ۶۱ نزدیك های عملیات بیت المقدس بود كه برای شروع، باید آنجا را پاك سازی می كردیم.

عراقی ها، كرخه نور را مین گذاری كرده بودند. بچه ها همه داوطلب بودند كه از معبر مین رد بشوند و راه را باز كنند. آخرش قرعه كشی كردیم. دو بار قرعه زدیم و هر بار اسم بچه های خوزستانی درآمد. صدای اعتراض شمالی ها بالا رفت. می گفتند: ما مهمانیم، شما در خانه خودتان هستید، بگذارید ما برویم. ما چاره ای نداشتیم، گذاشتیم دوباره قرعه بیندازند، گفتیم مهمانند، باید احترام بگذاریم. بالاخره آنها رفتند. ساعت یك بعد از ظهر بود كه آزادسازی كرخه نور را شروع كردیم.

آن روز ۵۰ نفر از بچه ها از روی مین ها رد شدند. مین ها ضدنفر بودند و می كشتند؛ برگشتی در كار نبود. مسیر ۴۰ متری را بچه ها یكی یكی رفتند و باز كردند.
من حساب می كنم كه در هر متر، حداقل یكی شان به شهادت رسید. اولی در قدم اول، دومی بعد از او، سومی... و هر كدام كه پیش می رفت، پا جای پای كسی می گذاشت كه لحظه ای پیش از او، جلوی چشمش در غبار انفجار مین ضدنفر گم شده بود.
 
فكرش را بكن! صف كشیده بودند و پشت سر هم می رفتند. یكی یكی. یكی می رفت و وقتی صدای انفجار بلند می شد او كه رفته بود در غباری كه از زمین به آسمان می رفت گم می شد، بعدی پشت سر او می دوید كه به نوبتش برسد كه در غبار انفجار بپیچد و به آسمان برود.

نه، چاره نبود، بچه ها می رفتند و راه را باز می كردند. معبر مین از خاكریز مقدم خودمان بود به خاكریز دشمن. بچه ها همه خوشحال بودند. عزم داشتند. الله اكبر و یاحسین (ع) می گفتند و می رفتند و از روی مین رد می شدند و راه را باز می كردند.

این عكس را یك عكاس در هورالعظیم انداخت

جانیاز

سال ۶۱ در عملیات والفجر یك در هور العظیم بودیم كه عكاسی آمد و عكسم را گرفت و رفت. آن موقع مسئول دسته بودم.

دیگر او را ندیدم، ولی عكس را داشتم. از كنگره ها و جشنواره های زیادی سراغ این عكس را می گرفتند و دنبالش می گشتند، من هم به آنها می دادم. بعضی ها به اشتباه تصور می كنند كه این صاحب این عكس در جبهه به شهادت رسیده است اما این گونه نیست. من زنده ام و حالا با مشكلات شیمیایی ام دست و پنجه نرم می كنم.

در عملیات خیبر شیمیایی شدم

قبل از مجروحیت شیمیایی ام، در عملیات بیت المقدس برای آزادی خرمشهر، یك بار از ناحیه دست چپ زخمی شدم و یك بار دیگر دچار موج انفجار شده بودم، با این همه دوباره به جبهه برگشتم. سال ۶۲ در عملیات خیبر شیمیایی شدم.
 
آن روز چند نفر زخمی شدند. من با قایق، زخمی ها را از شط از جاده بصره به سمت ساحل خودمان می بردم كه شط را بمباران شیمیایی كردند. ما هم خبر نداشتیم كه اصلا شیمیایی چی هست. ساعت ده و نیم صبح بود. روی آب بودیم و آن جا هوای شیمیایی را تنفس كردیم. بمب شیمیایی را توی آب انداختند. نیزارها همه سوختند. دودش سفید و غلیظ بود و در هوا می چرخید.

وقتی به ساحل رسیدیم، یكی از بچه ها آتش گرفته و روی زمین افتاده بود. رفتم و با پتو خاموشش كردم. خودم هم بدنم می سوخت. ما را به بیمارستان بردند. بین مجروح هایی كه با قایق به ساحل رساندم، اسرای عراقی هم بودند. آن موقع استادیوم ورزشی اهواز تبدیل به نقاهت گاه مجروحین شیمیایی شده بود. ما را به آنجا بردند و شست و شو دادند و بعد هم به بیمارستان نجمیه تهران منتقل مان كردند. دوران بستری ام سه ماه طول كشید. بدنم تاول زده بود، احساس خفگی داشتم، خون استفراغ می كردم. هنوز هم همینطور.

بله، سال ۶۵ در شلمچه دچار مجروحیت شیمیایی عامل گاز اعصاب شدم. عراقی ها بعد از این كه فاو را گرفتند، می خواستند شلمچه را هم بگیرند كه ما آنجا بودیم. برای همین هواپیماها آمدند و ده تا ده تا بمب های گاز اعصاب ریختند. ما توی سنگرمان بودیم، رفتیم ماسك زدیم ولی دیگر فایده نداشت. سه نفر بودیم. تشنج كردیم. یكی از بچه ها، بچه تبریز بود، ۱۲ ـ ۱۳ ساله. سرش را محكم می زد به دیوار. خون از سر و صورتش سرازیر شده بود ولی هیچ چیز را احساس نمی كرد. فقط سرش را محكم می زد توی دیوار.

از شلمچه ما را آوردند اهواز و از آن جا بردند تهران. بیمارستان نجمیه، بیمارستان بقیه الله، بیمارستان مصطفی خمینی و بیمارستان جماران. برای مجروحتیم با گاز اعصاب نزدیك شش ماه بستری بودم.

در جبهه، وقتی رزمنده ها سر پست نگهبانی می رفتند، نفر بعدی را كه نوبتش می شد، بیدار نمی كردند و خودشان جای بعدی هم بیدار می ماندند و نگهبانی می دادند. بچه ها با هم مثل برادر بودند. پوتین های همدیگر را واكس می زدند، لباس های همدیگر را می شستند، كسی نمی گفت این لباس كی است و آن لباس كی است. همه را با هم می شستند.

حال و هوای آن موقع خیلی خوب بود، پر از افتخار و عشق بود. شب عملیات همه حاضر بودند. همه می خواستند بروند جلو. همه عشق خط مقدم را داشتند. خط مقدم خیلی سخت بود. بچه ها توی جنگ دیده اند، خط مقدم شوخی نیست.همه این ها، مرا به جذب جبهه می كرد.

سال ۶۲ ازدواج كردم. یك هفته بعدش یك شب آمدند درِ خانه دنبالم و گفتند بیا برویم عملیات، من هم رفتم! عملیات خیبر بود، همان جا شیمیایی شدم. خانمم هم چیزی نمی گفت. می گفت: آزادی، برو.

شبها بیدار هستم

حالا هم خیلی سخت است. باید دارو بخورم تا اعصابم آرام بگیرد. عصبانی می شوم، خوابم نمی برد، شب ها بیدار هستم. گاز اعصاب مغز را داغان می كند، انگار یك چیزی توی سر آدم را می خورد. حالا شب و روز قرص می خورم، داروهایم هم همه خارجی هستند. هر شب باید از كپسول اكسیژن استفاده كنم و ...

خودمان راهمان را انتخاب كردیم. خودمان خواستیم و رفتیم و مجروح شدیم. من هم حالا با همین دردها تا آخر عمر ادامه می دهم. باید مردم بدانند، باید بچه ها بدانند. هرچه باشد باید بگویند كه جانبازها ذخیره هشت سال دفاع مقدس هستند. باید بگویند كه آنها كه رفتند، خودشان را برای دین و ناموس و كشورشان فدا كردند.

حالا بچه ها مثل بچه های زمان جنگ نیستند. این بچه ها پرورش و هدایت می خواهند، باید كسی باشد كه راه آنها كه به جبهه ها رفتند را ادامه بدهد. این بچه ها باید از یك جایی شروع كنند، باید به كشورشان وفادار باشند. ایثار و فداكاری باید زنده بماند.

ما در زمان جنگ در حال دفاع بودیم. ما فقط از خاك خودمان دفاع می كردیم. فقط به فكر كشور خودمان بودیم، می خواستیم مرز خودمان را نگه داریم. خدا را شاهد می گیرم كه باید مرزهایمان را با قدرت نگه داریم. همین حالا هم برای دفاع از وطنم، خودم حاضرم از روی مین رد بشوم و فدایی بشوم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1392ساعت 6:48  توسط مسائلی  | 

نکته مدیریتی

يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار

مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟

کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار

مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟

کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !

بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره

خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ...

مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن

يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟

خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي

اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که

بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه

کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!

نکته مدیریتی : قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1392ساعت 19:26  توسط مسائلی  | 

نوروز مبارک


m1268___.jpg

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1392ساعت 15:13  توسط مسائلی  | 

چرخه زندگی

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد میلرزید، چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.

اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1392ساعت 8:0  توسط مسائلی  | 

مطالب قدیمی‌تر