تبليغاتX
خانه خورشید

خانه خورشید

شود آیا روزی؟ بروم خانه خورشید و دگر هیچ نیایم به زمین! شود آیا روزی...! (مهدی صالحی)ا

ai4a2mt360ieyc6pom2.jpg
نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 6:27 توسط مسائلی|

ریزه بود و استخوانی، اما فرز، چابك، بازیگوش و سر و زبان‌دار. ده ساله بود. كشتی می‌گرفت. به بزرگ‌تر از خودش هم گیر می‌داد. شر راه می‌انداخت و هواركشان می‌گریخت و سالن كشتی را به هم می‌ریخت. اسمش بهنام بود، بهنام محمدی راد، بچه مسجد سلیمان، متولد 1345.

***

اولش شده بود مسئول تقسیم فانوس میان مردم. شهر به خاطر بمباران در خاموشی بود و مردم به فانوس نیاز داشتند. بمباران هم كه می‌شد، بهنام سیزده ساله بود كه می‌دوید و به مجروحین می‌رسید. از دست بنی‌صدر آه می‌كشید كه چرا وعده سر خرمن می‌دهد. بچه‌های خرمشهر با كوكتل مولوتف و چند قبضه «كلاش» و «ژ3» مقابل عراقی‌ها ایستاده بودند،‌ بعد بنی‌صدر گفته بود كه سلاح و مهمات به خرمشهر ندهید. بهنام عصبانی بود. مردم در شلیك گلوله هم باید قناعت می‌كردند

***

27 مهر 59 بود، شش روز قبل از سقوط خرمشهر. شیر بچه سيزده ساله تركشي به قلبش اصابت مي كند. دكترها هم نتوانستند مانع از پریدنش شوند. بهنام در خرمشهر ماند و به آرزویش رسید... .

***

آخرين خاطره‌ای و مستندی كه به ‌صورت مكتوب ‌می‌توان از شهيد «بهنام محمدی» ذكر كرد در كتاب «دا» است. پُرفروش‌ترين كتاب تاريخ دفاع مقدس باکه تاکنون 180مرتبه تجدید چاپ شده است در صفحات متعدد از جمله 483-655-764 از شهيد «محمدی» به عنوان شير‌بچه‌ای نام می‌برد كه آب، يخ و تجهيزات برای رزمندگان می‌برد و با توجه به اين كه بچه بوده است دشمن به او شك نمی‌كرد، همچنين موقعيت تانك‌ها و سنگرهای دشمن را رصد می‌كرد و اطلاعات را به رزمندگان انتقال می‌داد.

***

در صفحه 655 نویسنده کتاب "دا" اینچنین می نویسد :

بهنام محمدی نوجوان 13ساله ای که از فرط کوچکی جسه ، اسلحه ژ-3 اش روی زمین کشیده می شد، با گشت زدن در محله ها نیروهای رزمنده را از نقاط نفوذ دشمن مطلع می ساخت، او روزهای آخر مقاومت خرمشهر با اصابت ترکشی به قلب کوچک اش به شهادت رسید....

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 16:59 توسط مسائلی|

دعاى فراوان

 

أَكْثِرُو الدُّعاءَ بِتَعْجيلِ الْفَرَجِ فَإِنَّ ذلِكَ فَرَجُكُمْ:

براى تعجيل فَرَج زياد دعا كنيد، زيرا همين دعا كردن، فَرَج و گشايش شماست.

 

 

 

برگرفته از سایت آیت الله بهجت

نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 7:7 توسط مسائلی|

یک خانواده معروف در شهری در نزدیکی دریاچه میشیگان امریکا پسر 25 ساله خود را در حادثه آتش سوزی منزل در چهارم ژوئن امسال از دست داد. این پسر که دو هفته قبل از حادثه در رشته MBA از دانشگاه Wisconsin-Madison فارغ التحصیل شده بود، برای دیدن خانواده اش به خانه می‌آید. بعد از صرف ناهار با پدر به اتاقش می‌رود تا قبل از آمدن مادرش به خانه و دیدن او، کمی استراحت کند. اما مدتی بعد همسایه‌ها با دیدن آتش به 911 زنگ می‌ زنند. متاسفانه پسر خانواده در این حادثه جان خود را از دست می دهد. وقتی پلیس علت حادثه را جستجو می کند متوجه می شود که او از  laptopدر تخت موقع استراحت استفاده می کرده است. استفاده از لپ تاپ در تخت بدلیل اینکه فن دستگاه بسیار گرم می شود و قابلیت خنک کردن سیستم را نخواهد داشت گاز مونواکسید کربن تولید می کند که کشنده و بی بو است و موجب خفگی می شود. همچنین دستگاه آتش می گیرد و خانه می سوزد. تحقیقات نشان داد این پسر ابتدا از خفگی فوت نموده و سپس آتش سوزی رخ داده است. لطفا مراقب باشید و هیچگاه در تخت و جایی که پتو و ملافه یا شرایطی مشابه وجود دارند که موجب گرم شدن لپ تاپ می شود، از این دستگاه استفاده نکنید.

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 6:31 توسط مسائلی|

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز..
وای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش.
باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست
دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک.....

زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائي سر من مياري

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 6:31 توسط مسائلی|

نه ویزا دادند، نه جایزه

 

دکتر اردشیر قوام زاده رئیس پژوهشكده خون سرطان و سلول‌های بنیادی خون ساز دانشگاه علوم پزشكی تهران

 

برنده جایزه «برترین محقق جهان در زمینه سرطان و بیماری های خونی» شد.

اما گفتند ایران تحریم است:

 

نه ویزا دادند

و نه اجازه دادند جایزه به او داده شود.

 

.رییس پژوهشکده خون، سرطان و سلول های بنیادی خون ساز در مصاحبه‌ای گفته است: در پاسخ به مسئولان همایش پیشنهاد دادم، جایزه ام را به انجمن جهانی حمایت از بیماران سرطانی هدیه کنم اما مسئولان همایش اعلام کردند این کار نیز امکان ندارد!

 

 

اصغر فرهادی را اما

 

ویزایش دادند

جایزه هایش دادند

 

تبریکش هم گفتند.

هر دو اتفاق هم در سال نود افتاد

و همزمان هم تحریم بودیم.

 

 

ای گل! گمان مبر به شب جشن می روی / شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 21:43 توسط مسائلی|

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 7:18 توسط مسائلی|

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو
قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن: نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 7:1 توسط مسائلی|

این هم یکی از نظرات دوست خوبم حسن آقا است در وب «چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند» که تو وبسایتم قرارش دادم.

دارد دل و دین می‌برد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

 

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

با دست خودش داده اناری به یتیمی

 

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

 

در خانه‌ی زهرا همه معراج نشینند

آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

 

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

می‌سوخت حریم دل مولا چه حریمی

 

آتش مزن آتش در و دیوار دلش را

جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی

 

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی.........


نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 11:33 توسط مسائلی|

بعضی مادران ایرانی، وقتی که تمام وسایل و جهیزیه دخترشون رو از نوع خارجی می‌خرند تا پیش بقیه کم نیارن، (حتی اگر اون کالا مشابه ایرانی داشته باشه و حتی اگر کیفیتش هم مثل هم  و یا بهتر باشه) ولی با چشمان اشک آلود از خدا می خوان پسرشون بره سر کار و کالایی {ایرانی} تولید کنه 

 

ولی پیش خودشون فکر نمی‌کنن که چطور ممکنه کسی کارخونه ای رو راه بندازه و کسی رو استخدام کنه تا چیزی تولید بشه که خریدار نداشته باشه.

 

باید ایرانی باشیم ولی در عین حال کمی ژاپنی فکر کنیم ، ژاپنی‌ها که جنس وطنی خودشون روحتی با قیمت بالاتر و کیفیت پایین‌تر بر نمونه‌ی خارجی اون، همیشه و همیشه ترجیح میدن. ما چی؟

 

در نظر بگیرید که در سال چه مقدار هزینه جهیزیه در کشور می‌شود و چه مقدار از این هزینه برای اجناس داخلی صرف می‌شود؟؟

بیایم از کار و کارگر ایرانی پشتیبانی کنیم

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 19:5 توسط مسائلی|

1 (76).jpg

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 13:1 توسط مسائلی|

عملیات متهورانه

    رشید ضامن نارنجک را کشید و با لنگ های درازش خودش را به اتاقک کاهگلی درب و داغون رساند. روی پنجره های اتاقک به جای شیشه، مشمع پاره و پوره کشیده بودند که باد تکانش می داد. رشید نعره زد: «بیایید بیرون نامردها! و الا تکه تکه تان می کنم.» از همان دور آب دهانم را از ترس قورت دادم و دستانم را دور دهان کاسه کردم و گفتم «رشید جان، جان مادرت این دفعه را بی خیال شو. آبرویمان می رودها!». رشید سر برگرداند و بهم براق شد.

-  جا زدی سرباز رشید اسلام؟ نترس من اینجام!

   خیلی بهم برخورد، اما جلوتر نرفتم. رشید دستش را عقب برد. انگشتانش از روی ضامن نارنجک شل شد و دوباره فریاد: «خودتان خواستید! هزار یک، هزار دو....» نارنجک را انداخت تو اتاقک. چسبیدم زمین دست هایم را گذاشتم رو گوش هام و چشم دوختم به اتاقک. رشید چسبید به دیوار کاهگلی و سرش را به دیوار تکیه داد. تا خواستم بگویم بیاید کنار، صدای انفجار وحشتناکی بلند شد و اتاقک رو رشید هوار شد. سرم را بین دستانم قایم کردم. سنگ و تگرگ رو سرم و بدنم باریدن گرفت. چند لحظه بعد که اوضاع آرام تر شد. فریاد خفه رشید از میان گرد و خاک به گوشم رسید که «ای وای مردم! نجاتم بدید» پشت بندش یک بابایی لخت و خاکی، حوله دور کمر بسته از پشت اتاقک هوار شده بلند شد و شروع کرد به هوار کشیدن:

کمک، کمک ما بمباران شدیم.

    مانده بود معطل. از یک طرف آن بدبخت حوله به کمر قاطی کرده بود و بالا و پایین می‌پرید و کمک می خواست و از سوی دیگر رشید تا کمر زیر آوار بود. گیج و منگ به طرف اتاقک رفتم. از لا به لای نخل ها سر و کله بچه ها پیدا شد. جلوتر از همه امیر بود که شلنگ تخته زنان می دوید. امیر رسید بهم و با وحشت پرسید: «چی شده نریمان، صدای چی بود؟» جوان حوله به کمر دوید جلو و نعره زد: «زدند، من تو حمام پشت اتاقک بودم که بمباران شدیم!» امیر و دیگران رفتند سراغ رشید و با هزار مکافات کشیدنش بیرون. یکی قمقمه دستم داد. آبش را خوردم و کمی هم رو سر و صورتم ریختم. حالم جا آمد. سپیدی خاک، رشید را مثل پیرمرد ها کرده بود. بچه ها دوره مان کردند و سوال پیچمان کردند.

-   چی شده؟

-  خمپاره بود؟

-  خمپاره که این جا نمی رسد. حتماً توپ دوربرد بوده.

    جوان حوله به کمر که حالا کمی حالش سر جا آمده بود گفت:«یعنی هواپیما نبود؟» بعضی ها خندیدند. جوان حوله به کمر تازه متوجه شد که به چه وضعی در آمده. فلنگ را بست. امیر گفت: «اتاقک چرا منفجر شد؟» در حال تکاندن لباسم گفتم: «همه اش تقصیر این رشیده! هر چی بهش گفتم درست نیست اتاقک را منفجر کنیم، گوش نکرد.» چشمان امیر از تعجب گرد شد:

-   چی؟ شما اتاقک را منفجر کردید؟ چرا؟

  رشید که به زحمت از جا بلند شده و لباسش را می تکاند به من توپید که: خوب داری خودت را به موش مردگی می زنی. من گفتم برای تمرین نارنجک بندازیم یا خودت گفتی؟» اوضاع بی ریخت شد. دور و بری ها شروع کردند به هرهر کردن و مچل کردن ما. امیر با عصبانیت گفت: که اینطور؟ مگر نگفته بودم این خانه ها صاحب دارد و ما حق نداریم خرابشان کنیم؟» رشید که دوباره نشسته بود و پای ضرب دیده اش را می مالید، گفت: «کدام مردم؟ اینجا که جز ماها کسی نیست.» امیر با ناراحتی راه افتاد. ما هم لنگ لنگان پشت سرش.

 پاک آبرو ریزی کردید. قرار بود این خانه ها را که به زور از چنگ دشمن در آوردیم به صاحبانش برگردانیم. آن وقت شماها میزنید درب و داغنشان می کنید. تکلیف شما را بعدا مشخص می کنم!

یکی از بچه ها گفت:«حالا آن بیچاره را بگو که با خیال راحت حمام می کرده که زیر آوار رفته و به آن ریخت در آمده. هم آبرویش رفته، هم هوش و حواس از سرش!» همه خندیدند جز من و رشید و امیر. به بدبختی بعد از آن فکر می کردم.

 

کتاب رفاقت به سبك تانک صفحه 59

 

نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391ساعت 6:50 توسط مسائلی|

سلام بچه‌ها

عید همه شماها و ماها مبارک باشه

تو این پستم می‌خواستم یه کار جدید بکنم

ما می تونیم عید را از زوایای زیادی بررسی کنیم.

من عید را از یه زاویه ایی که شاید کمتر کسی تو وبش آورده، بررسی کردم.

 

همه ما در ایام عید اول به دیدن بزرگان میریم

ولی فراموش نکنیم که یه عده ای از بزرگان ما در زیر خاک خفته‌اند

چقدر زیباست که از اون‌ها هم دیدن کنیم.

عکس‌هایی که واسه این پستم گذاشتم مربوط میشه به دقایقی بعد از سال تحویل در باغ رضوان اصفهان.

واقعاً که شلوغه شلوغ بود.

dsc02794.jpg



dsc02806.jpg


dsc02802.jpg


dsc02797.jpg


راستی اگه نمی تونید به اموات سری بزنید

می تونید حداقل از راه دور واسشون فاتحه ای بخونید

مطمئن باشید چشم به راهند.


نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 13:21 توسط مسائلی|

در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند . . .

کوروش کبیر

. .

درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند

مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند . . .

. .

نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم ، احساس می کنیم

و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر می کنیم . . .

. .

سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست

بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید . . .

نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 7:1 توسط مسائلی|

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت
نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت 6:50 توسط مسائلی|

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... 

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
 

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
 

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...
 

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
 

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...
 

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
 

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
 

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...
 

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
 

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند...

حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند...؟! در حالی که در این حفره تنگ سرنو شت از آن کسانی است که جمله " خدا چه می گوید" را خریدار بودند

و مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند...

 

و به این جمله امام خمینی ره بسنده می کنیم که

"کارهایتان برای خدا باشد تا نتیجه کارتان باقی بماند "

 

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 11:0 توسط مسائلی|

r3n1scdkst0eo7yvm5i.jpg
نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 18:26 توسط مسائلی|

عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است.
بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر. خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان اما آن شمشیر که خدا در آغاز ...به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.

برداشتی از:
عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا (مولانا)

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 6:55 توسط مسائلی|


من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم 

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند، 

این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. 

انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست! انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است.

 همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد . عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. 

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. 

عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود. 

انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید یكشنبه: راه می رود دوشنبه: عاشق می شود سه شنبه: شكست می خورد چهارشنبه: ازدواج می كند.  پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد جمعه: می میرد

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 7:6 توسط مسائلی|

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد

این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...

.....................

حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟


نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 7:6 توسط مسائلی|

طلبه جوان و دختر فراری


سالها قبل در عهد شاه عباس، شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.

 صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و ....
محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست
 جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطائي کرده يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسيد. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفساماره مرا وسوسه مي نمود. هر بار که نفسم وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شيطان
 نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را
 به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به ملا صدرا اشاره نمود

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 7:1 توسط مسائلی|

sqnfqkp1ujzkmd2141sl.jpg
نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 18:25 توسط مسائلی|

رنگ‌ها

- خصوصيات رنگ قرمز: تسكين دهنده بيماريهاي پوستي (مانند مخملك)، بالا برنده متابوليسم بدن (افراد كم اشتها از سفره قرمز استفاده نمايند)، راحتي هضم غذا، گرم كننده بدن، تشديد كننده احساسات (افراد عصبي از اين رنگ استفاده نكنند)، ايجاد كشش (خانم‌هايي كه احساس ميكنند كشش همسرشان نسبت به آنها كم است، از اين رنگ در اتاق خواب استفاده نمايند)، ايجاد هيجان، نيرو بخش، فعال كننده عصب سمپاتيك.

- خصوصيات رنگ آبي: تسكين دهنده ودرد شكن (افرادي كه هميشه احساس كسالت و بدن درد ميكنند، از اين رنگ استفاده نمايند)، مفيد براي دردهاي عصبي، برطرف كننده وسواس (كساني كه حالت وسواسي دارند، از رنگ آبي براي اتاق استفاده نمايند)، كنترل هيجانات زياد، بر طرف كننده تب، رفع بيخوابي (كساني كه ميخواهند از چراغ خواب استفاده نمايند، از نور آبي استفاده كنند، كمترين اثر را بر روي بدن دارد)، خنك كننده و سرد كننده، كم كننده كشش و چشم زخم، آرامش دهنده، پايين آوردن فشار خون، تعديل كننده تنفسهاي سريع و شديد، محافظ، حساس و جدي (اگر ميخواهيد كارهاي دقيق انجام دهيد از اين رنگ استفاده كنيد)، موثر براي معالجه سرطان، دور كننده مگس و جذب كننده پشه.

- خصوصيات رنگ زرد: رنگ خوشرويي و نشاط، گرم كننده، رنگ خوشحالي، شاديبخش و مسرتآور، ايدهآل، ايجاد حالت روحاني، فيلسوفانه، تحريك كننده فكر (محيطي را كه بچهها ميخواهند در آن درسبخوانند بهاين رنگ درآوريد)، كمكننده ناراحتيهاي عصبي، ازدياد رشد گياهان.

- خصوصيات رنگ سبز: بهترين درمان براي بيماري‌هاي روحي رواني و اختلالات رواني، آرام بخش،از بين برنده خستگي اعصاب، بهترين و شكيباترين رنگ براي آقايان، باعث صبوري در آقايان، حس نشدن گذر ايام، بالا برنده تحمل پذيري، خنك كننده، مهيج، تعديل كننده نور خورشيد، كم كننده فشار خون، موثر براي بيخوابي و خستگي، مفيد براي افراد ميگرني، كم كننده رشد گياهان.

- خصوصيات رنگ بنفش: اثر ضعيفي در درمان بيماريهاي رواني، نرمال كننده و تاثير مثبت روي قلب و خون، بالا برنده سيستم ايمني بدن و مقاومت بدن.

- خصوصيات رنگ نارنجي: رنگي گرم، اثر حرارتي بر روي سيستم گوارشي (مناسب براي افراد بلغمي مزاج و افرادي كه غذاي آنها دير هضم ميشود از سفره نارنجي استفاده نمايند)، درخشندگي و تابندگي، محرك و مهيج، آرام بخش، بالا برنده ضربان قلب (هر روز از اين رنگ استفاده نكنيد) ولي روي فشار خون تاثيري ندارد، دوست داشتني كردن زندگي، ايجاد حالت نشاط در فضاي منزل، مفيد براي هضم غذا.

- خصوصيات رنگ ارغواني: مفيد براي كساني كه كم خوني دارند، مفيد براي كساني كه دوست دارند لطيف وظريف باشند، رنگ سلطنتي، مضربراي افراد وسواسي وحساس، خشنود كننده ديگران.

- خصوصيات رنگ خرمايي: آرامش دهنده، محافظ در مقابل تشعشعات و فركانسها (زياد از اين رنگ استفاده نكنيد).

- خصوصيات رنگ خاكستري: آرام، حساس، محافظ (آقايان بيشتر از اين رنگ استفاده كنند).

- خصوصيات رنگ سياه: سبك، غلط انداز، افسرده كننده.

- خصوصيات رنگ سفيد: مليح و براق، ايجاد احساس نشاط و پاكي، علامت پاكي و لطافت.

- از تركيبهاي مختلف رنگي استفاده نماييد، استفاده يكنواخت از يك رنگ خستگي ايجاد مينمايد.

- براي اينكه بچهها چشم نخورند، لباسهايي با رنگ آبي بپوشانيد و از رنگ قرمز استفاده نكنيد.

منبع:وبلاگ تغذیه

نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 7:18 توسط مسائلی|

بدترين جا براي گذاشتن کيف دستي
بدترين محل براي گذاشتن کيف دستي ميز آشپزخانه است. کيف
دستي شما وسيله حمل‌ونقل ميکروب‏هاست. محققان در بررسي‏هاي خود در هر سانتي‏متر
مربع از سطح کيف دستي و کيسه‏هاي خريد 65 هزار باکتري مشاهده کرده‏اند. شايد
باور نکنيد اما يک سوم کيف دستي‏ها و کيسه‏هاي خريد حاوي باکتري‏هاي مدفوعي
بوده‏اند. خانم‏ها کيف‌شان را همه جا همراه خودشان مي‏برند. با قرار دادن کيف
روي ميز رستوران، کف اتوبوس و ايستگاه مترو آلودگي‏ها روي آن قرار مي‏گيرند.
بهتر است کيف‌تان را در کشو يا روي صندلي و خلاصه هرجايي به جز جايي که غذا
تهيه يا خورده مي‏شود قرار دهيد

بدترين جاي کلاس بدنسازي
بدترين محل براي ايستادن در کلاس‌هاي بدنسازي و ورزش،
رديف جلو و روبه‌روي آينه است. شايد به دليل اينکه خودتان را در آينه ببينيد،
جايتان را تغيير دهيد اما نتايج يک بررسي که در سال 2003 انجام شده است، نشان
داده است اگر خودتان را هنگام انجام تمرينات ورزشي نبينيد، بهتر است. در اين
تحقيق بررسي 58 زن که شدت و نوع ورزش يکساني داشتند، نشان داد آنهايي که هنگام
انجام تمرين‏هاي ورزشي خودشان را در آينه مي‏ديدند در مقايسه با افرادي که در
اتاقي بدون آينه ورزش مي‏کردند احساس بدتري نسبت به بدنشان داشتند. بهتر است
جايي از کلاس که روبه‌روي آينه نباشد و در ضمن بتوانيد تمرينات را به خوبي
ببينيد و تمرکز داشته باشيد انتخاب کنيد

بدترين جاي چراغ مطالعه
برخي افراد عادت دارند قبل از خواب مطالعه کنند و کتاب
داستان بخوانند. بدترين محل تابيدن نور مطالعه شبانه بالاي سر است. نتايج
مطالعات نشان داده است نور مستقيم در بالاي سر موجب تاخير در ترشح ملاتونين و
اخلال در خواب شبانه مي‏شود. بهتر است يک نور موضعي ملايم را روي کتاب
بتابانيد. در اين صورت شما مي‏توانيد کتاب بخوانيد در حالي‌که اتاق تاريک است و
بدن‌تان مي‏تواند براي خواب آماده شود

بدترين جا براي گذاشتن داروها
بدترين محل براي نگهداري داروها قفسه دارو در حمام است.
دماي يک حمام حاوي بخار به راحتي به 37 درجه سانتي‏گراد مي‏رسد که از دماي
پيشنهادي براي نگهداري بيشتر داروها بالاتر است. بهترين محل براي نگهداري
داورها جايي سرد و خشک مانند يخچال است

 

بدترين جا براي گذاشتن ميوه‏ها قبل از شستن سينک
آشپزخانه است. به گفته دکتر کلي رينولد استاد ميکروب‏شناسي دانشگاه آريزونا
سينک آشپزخانه بيشترين ميزان ميکروب را دارد و ميزان آلودگي آن حتي از توالت
بيشتر است. توصيه مي‏شود ميوه‏ها را در سبدي بگذاريد و بدون اينکه با سينک تماس
داشته باشند آنها را بشوييد. اگر ميوه‏هايي مانند توت فرنگي و شاتوت که بدون
پوست کندن خورده مي‏شوند، هنگام شستن در سينک افتاد آن را دور بيندازيد و از
خوردن‌اش صرف‌نظر کنيد

بدترين جا براي استفاده از هدفون
بدترين محل‏ها براي استفاده از هدفون هواپيما، قطار يا
ايستگاه مترو است. هرچند شايد در ظاهر گوش دادن به موسيقي دلخواه از شنيدن سر و
صداي موجود در اين محل‏ها بهتر باشد اما بررسي‏ها نشان داده است استفاده از
هدفون در محيط‏هاي پر سر و صدا احتمال بلندتر کردن صدا را بيشتر مي‏کند. محققان
دانشگاه هاروارد دريافته‏اند افراد در محيط‏هاي آرام صدا را در سطح ايمن‏تري
تنظيم مي‏کنند، اما وقتي صداي زمينه‏اي مانند سر وصداي سالن هواپيما به محيط
اضافه مي‏شود تا 80 درصد و تا 89 دسي بل صدا را بالا مي‏برند. اين ميزان بلندي
صدا در طولاني مدت مي‏تواند در افراد آسيب شنوايي ايجاد کند. بهتر است در
محل‏هاي پر سر و صدا از هدفون استفاده نکنيد، هرچند در بررسي محققان دانشگاه
هاروارد مشخص شد تنها 20 درصد افراد مورد مطالعه با بالا رفتن سر و صداي محيط
استفاده از هدفون را کنار گذاشتند

بدترين جا براي نگهداري از قهوه
بدترين محل براي نگهداري دانه يا پودر قهوه يخچال يا
فريزر است. جان مک گرگور، متخصص صنايع غذايي و استاد دانشگاه کلمسون در اين
باره مي‏گويد: «هر بار که آن را از يخچال يا فريزر بيرون مي‏آوريد دماي آن
تغيير مي‏کند و اين موضوع روي طعم قهوه تاثير مي‏گذارد. درست مثل اينکه يک
فنجان قهوه را بارها و بارها بجوشانيد.» دانه‏ها يا پودر قهوه را در قوطي‏هاي
شيشه‏اي نيمه شفاف دردار ريخته و در کابينت آشپزخانه نگهداري کنيد

بدترين جا براي تماشاي تلويزيون
بدترين محل تماشاي تلويزيون جايي است که غذا مي‏خوريد.
بررسي‏ها نشان داده است تماشاي تلويزيون هنگام غذا خوردن موجب مي‏شود نتوانيد
به مقدار غذايي که مي‏خوريد توجه کنيد. نتايج مطالعه‏اي که در سال 2006 روي
گروهي داوطلب انجام شد نشان داد افراد هنگام تماشاي تلويزيون تندتر غذا
مي‏خورند. همچنين هنگام تماشاي برنامه‏هاي تفريحي مصرف ماکاروني و پنير تا 71
درصد بيشتر مي‏شود. توصيه مي‏شود تلويزيون را در نزديکي ميز غذا خوري قرار
ندهيد و هنگام غذا خوردن تلويزيون را خاموش کنيد. بهترين محل تماشاي تلويزيون
جايي دور از آشپزخانه است که حتي اگر هوس خوردن چيزي به سرتان زد مجبور شويد
چند قدمي تا آشپزخانه راه بروي

نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت 20:15 توسط مسائلی|


تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند.

 

پس از مدتى یکى از پیرزنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.

 

در حدود ٤٥ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.

 

این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیرزن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خورید؟

 

پیرزن گفت چون ما دندان نداریم.

 

راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آن‌ها را خریده‌اید؟

پیرزن گفت ما شکلات دور بادام‌ها را خیلى دوست داریم

نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت 6:50 توسط مسائلی|

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید.

آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم. مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.ر ئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند. تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم آن را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد. به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت!

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت و سرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوری های توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟

مرد گفت: احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم.

 

نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت 6:31 توسط مسائلی|

rtgee3013k21u6u93ewm.jpg
نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 18:24 توسط مسائلی|

کلاسی که تقسیم شد: چشم‌آبی‌ها و چشم‌قهوه‌ای‌ها

 جین الیوت در شهر کوچک «رایسویل» در ایالت آیوا معلم کلاس سوم بود. سال ۱۹۶۸ بود و در آن زمان درامریکا تبعیض‌های نژادی علیه گروههای اقلیت و سیاهپوست‌ها رواج داشت. ترور «مارتین لوتر کینگ» که در آوریل همان سال اتفاق افتاد، الیوت را به فکر انداخت که درباره آثار منفی نژادپرستی به شاگردهایش مطالبی را آموزش دهد.

 ساکنان شهر کوچک او همه سفیدپوست بودند و اکثر بچه‌های ۸ ساله کلاسش هم در همان شهر به دنیا آمده و بزرگ شده بودند. همگی سفیدپوست و مسیحی بودند و با آنکه سیاه‌پوست‌ها را فقط در تلویزیون دیده بودند، همگی نسبت به آنها عقاید ضد سیاه‌پوستی و نژادپرستانه داشتند.

الیوت به این نتیجه رسیده بود که صرفا با صحبت کردن درباره تبعیض نژادی نمی‌تواند معنا و مفهوم واقعی این پدیده منفی اجتماعی را به شاگردهایش بفهماند. بنابراین تصمیم گرفت که آزمایشی را در کلاسش اجرا کند. در روز اول آزمایش کلاس را به دو گروه «چشم‌آبیها» و »چشم‌قهوهای‌ها» تقسیم‌بندی کرد و به بچه‌ها گفت که چون خودش معلم کلاس است و چشمانی آبی دارد، بنابراین در کلاس او چشم آبیها بهتر و برتر از چشم‌قهوه‌ای‌ها هستند. در ابتدا شاگردهای چشم‌قهوه‌ای مقاومت کردند و نمی‌خواستند این موضوع را قبول کنند، برای همین الیوت با یکسری توضیحات شبه‌علمی آنها را قانع کرد. مثلا به آنها گفت رنگیزه‌های ملانین که تعیین‌کننده رنگ چشم هستند، ضریب هوشی و توانایی یادگیری را در افراد چشم‌آبی افزایش می‌دهند.

او یک سری نوارهای پارچه‌ای رنگی به صورت یقه لباس تهیه کرده بود و از شاگردهای چشم‌آبی خواست که آنها را دور گردن همکلاسی‌های چشم‌قهوه‌ای خود ببندند تا آنها هرچه راحت‌تر قابل شناسایی باشند. او به چشم‌آبی‌ها مزایای ویژه‌ای داد، مثلا زنگ تفریح طولانی‌تر و نشستن در ردیف‌های جلویی کلاس. چشم‌آبی‌ها موظف بودند که فقط با گروه خودشان بازی کنند و چشم‌قهوهای‌ها را ندیده بگیرند. چشم‌قهوه‌ا‌ی‌ها باید از آب‌خوری‌های جداگانه آب می‌خوردند و اگر اشتباه می‌کردند یا قوانین را رعایت نمی‌کردند، توبیخ می‌شدند.

به این ترتیب الیوت موفق شد ظرف تنها چند ساعت یک جامعه کوچک نژادپرست در کلاس درسش تشکیل دهد. او مشاهده کرد که شاگردهایش همان ۱۵ دقیقه اول نسبت به این اعمال تبعیض‌آمیز عکس‌العمل نشان دادند و رفتار متقابل آنها با یکدیگر تغییر کرد: چشم‌آبی‌ها که خود را گروه برتر می‌دانستند، نسبت به همکلاسی‌های «زیردست» خود رفتارهای گستاخانه و رئیس‌مآبانه بروز دادند. آنها چشم‌قهوه‌ای‌ها را مسخره کردند، از آنها به معلمشان شکایت بردند، توی حیاط مدرسه با آنها کتک‌کاری کردند و حتی خودشان روش‌های جدیدی برای اعمال محدودیت‌های بیشتر بر آنها ابداع کردند. همین طور آنها توانستند چند تمرین ریاضی و روخوانی را که قبلا از عهده‌اش برنمی‌آمدند، با موفقیت انجام دهند و نمره‌های بهتری در آن درس‌ها بگیرند.

 

چشم‌قهوه‌ای‌ها هم ظرف همین مدت کوتاه تغییر کردند: آنها ناگهان روحیه خود را از دست دادند و تبدیل به بچه‌هایی افسرده، کمرو، کم جرئت، و بی‌اراده شدند. حتی آنهایی که قبلا در کلاس شخصیتی غالب و مقتدر داشتند، هم به افرادی ترسو و تابع تبدیل شدند. عملکرد درسی این گروه در آن روز به مراتب بدتر شد و حتی در حل تمرین‌های ساده قبلی با مشکل مواجه شدند.

در روز دوم آزمایش، برای برقراری تعادل، الیوت موقعیت بچه‌ها را تغییر داد و گفت که روز قبل اشتباه وحشتناکی کرده و این درواقع چشم‌قهوهای‌ها هستند که گروه برترند. به همین دلیل از چشم‌قهوه‌ای‌ها خواست که یقه‌های رنگی خود را باز کنند و به گردن چشم‌آبی‌ها بیندازند. آنها هم شادمانه این کار را کردند و در روز دوم انتقام خود را از چشم‌آبی‌ها گرفتند. الیوت این آزمایش را در بعد ازظهر روز دوم به اتمام رساند و از دانش آموزان خواست که یقه‌های رنگی خود در آورند. آنها یقه‌ها را دور انداختند و درحالی که گریه می‌کردند، همدیگر را در آغوش گرفتند.

صبح روز سوم الیوت به شاگردهایش توضیح داد که حالا آنها درمورد تعصب و تبعیض چیزهایی آموخته‌اند و دیگر می‌دانند که یک سیاه‌پوست در این جامعه چه احساسی دارد. او از شاگردهایش خواست که هر کدام تجربه شخصی خودش را به صورت یک انشا بنویسد. بچه‌ها درباره این آزمایش دو روزه به بحث و تبادل نظر پرداختند و پیام درونی آنرا به خوبی دریافت کردند.

الیوت چهارده سال بعد با شاگردهایش که حالا بیست و چندساله شده بودند، تجدید دیدار کرد. آنها خاطرات آن دو روز را با وضوح هرچه تمام‌تر به یاد داشتند. آن تجربه ناب دوران کودکی تاثیری بسیار عمیق و ماندگار در زندگی آنها گذاشته بود و باعث شده بود که در تمام این سال‌ها همواره نسبت به رفتارهای متعصبانه، مغرضانه، تفرقه‌افکن و تبعیض‌آمیز، آگاهی بالا و منحصربه فردی داشته باشند.

 

الیوت این آزمایش را در کلاسهای درس خود تکرار کرد. از سومین تجربه او فیلم مستند «کلاسی که تقسیم شد» تهیه گردید که در سال ۱۹۸۵ از شبکه پی‌بی‌اس پخش شد و یکی از پربیننده‌ترین ویدئوهای درخواستی در وب‌سایت این شبکه به شمار می‌رود.

نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 6:57 توسط مسائلی|


بسم الله الرحمن الرحیم

تا كي به انتظار تو بنشينم

وقت است تا قيام تو برخيزم

آه اي فروغ ديده مظلومان

بايد به احترام توبرخيزم

وقتي جهان به ذكر تو سرمست است

در هركجا به نام توبرخيزم

من خانه زاد حيدر كرارم

در ظل مصددام تو برخيزم

هرجا كه تيغ فتنه شرر بارد

چون تيغ بي نيام تو برخيزم

عدل است اگر به صور تو سر بر كنم

يا خاك بي حضور تو بر سر كنم

اي قبله قبيله حق جلوه كن

تا ترك قاف و قافله يك سر كنم

اي آفتاب چشمه اي از چشم تو

يك شب نباد بي نظرت سر كنم

انصاف نيست چشمه خورشید را

با چشم روشن تو برابر كنم

از رخ نقاب در افكن كه من

خورشيد را به پاي تو پر پر كنم

تيغي مرا سپار كه از برق آن

اين شوره زار تيره منور كنم

در خون سپاه خسم بد انديش را

از نيل تا فرات شناور كنم

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 7:20 توسط مسائلی|

و اما اصل مطلب...!

عنوان جالبی.

این طور نیست...

آخه ما واسه رسیدن به اهدافمون و یا اون هدفی که اون روز تو زندگی داریم هزار کار می‌کنیم. خوب همه اون اهدافمون برای ما اصل هستند دیگه.

اصلا تا حالا کسی رو دیدیی که واسه یه کار فرعی دست به تلاش و کوشش بزنه. خودشو به آب و آتیش بزنه و یه روزشو واسه هدفش تلف کنه؟

هر کسی هر روز تو زندگیش به دنبال اصول کلی زندگیش میره دیگه.

مگه غیر از اینه!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

 

متاسفانه غیر از اینه!

گاهی ما آدما اونقدر به دنبال امور پیش پا افتاده تو زندگی مون میریم که اصول کلی را فراموش می‌کنیم. طرف میره صبح تا شب به آب و آتیش میزنه، تو ادارات، تو محل کار و ... اونقدر غرق مسائل مادی می‌شیم که اصلا فراموش می‌کنیم که هدف ما از پس از خلقت و وظیفه ما در برابر خالقمون چی. البته تقصیر خودمون نیست هرچی باشه همه ما آدمی‌زادیم. فراموش میکنیم. همون طور که "قالو بلی" در روز الست را فراموش کردیم.

خداوند در قرآن به پیامبرش می‌فرمایید "فَذَکِر" پس ای پیامبر تذکر بده

این نشون میده که ما آدما معمولا همه چیز را فراموش می‌کنه و یه کسی باید بهش تذکر بده.

من تصمیم گرفتم یه سری فایل صوتی واسه دانلود بذارم که یادآور "اصل مطلب" باشه.

من وظیفه خودم دونستم که آونچه را که داشتم در اختیار بقیه دوستان بذارم. حالا هر کی دوست داره می‌تونه دانلود کنه و استفاده کنه. این گوی و این میدون.

سعی کنیم هیچ وقت اصل مطلب را تو زندگیمون فراموش نکنیم

یا حق

دانلود (6)

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 6:14 توسط مسائلی|


آخرين مطالب
» ان اعبدوني
» بهنام محمدی
» توجّه امام مهدى(عليه السلام) به شيعيان خويش
» هشدار
» تلافی
» ی گل! گمان مبر به شب جشن می روی
» ن و القلم
» من رفتني ام
» چه قرآن کریمی
» ایرانی یا خارجی
Design By : Pars Skin